هوو

امروز اتفاقی با وبلاگ خانومی آشنا شدم که سر و کله ی هوو توی زندگیش پیدا شده! و به راه های زیادی فکر کرده و در نهایت با این موضوع کنار اومده. نمیدونم چطور یک زن میتونه راضی بشه که زندگی و همسرش رو تقسیم کنه... این موضوع رو هم توی کتاب "دختران آفتاب" هم خونده بودم اما بازم درک نمیکردم. 

شاید بعدا توی یه پست مفصل دربارش حرف زدم.

  • کاکتوسِ خسته
  • پنجشنبه ۱۱ مهر ۹۸

دردسرِ ادبیاتی بودن

خیلی سخته که دانش آموزِ کنکوریِ انسانی باشی اما سر کلاس ادبیات حواست به درس جمع باشه!
آدم هر شعری که میشنوه دلش و ذهنش یه وری میره.

گر تمنای تو از خاطر ناشاد رود
داغ عشق تو گلی نیست که از یاد رود

به نظرم اگه شاعر میگفت "محال است که از یاد رود" بهتر میشد. ولی دلم با شعرش رفت..
یا یه شعر دیگه بود که حقیقتا دلم رو برد توی کنج حرم امام رضا(ع) و مشرف به پنجره فولاد:)
 

 

ما بندگان حاجت‌مندیم و تو کریم
حاجت همیشه پیش کریمان بود روا
"سعدی"

 

آره خلاصه دلم کلی هوای حرم کرد و کلا از درس و کلاس و این داستانا جدا شدم:)

  • کاکتوسِ خسته
  • چهارشنبه ۱۰ مهر ۹۸

حواشی ای از اتفاقات امروزم

هر شش ماه یه بار باید برم مطب دندون پزشکی برای چکاپ(وی ارتودنسی کرده بود!). اغلب اوقات مطب شلوغه و خیلی کم پیش میاد که خلوت و دنج باشه! آدم های زیاد و متفاوتی هم توش میان و میرن. امروز که رفته بودم فکر میکردم خیلی زود نوبتم بشه و برم داخل. در واقع کلا بدون نوبت میرم چون صرفا یه چکاپ چند دقیقه ایه. اما پرستاری که میرم پیشش(باید برم پیشش) امروز سرش شلوغ بود و منم باید منتظر میموندم.
رفتم روی صندلی نشستم. چند دقیقه بعد دو تا پسر اومدن. من که اصلا حواسم به چیزی نبود و گرم صحبت با مامان بودم. اما یکی از اون پسرا خیلی بهم نگاه میکرد:| من کلا با اینکه مامان بهم میگه بداخلاقی اما آدم خوش خنده ای هستم! امروزم که بعد از مدت ها! رفتم بیرون روحیه‌م باز شده بود و خوش خنده تر شده بودم! منم خب نمیتونم خندم رو نگه دارم:| هی می‌خندیدم هی حس میکردم کسی داره نگام میکنه برمی‌گشتم میدیدم بله همون آقا پسره. گفتم اصلا ولش کن به درک دیگه نمیخندم:/ و نخندیدم اما بازم نگاه میکرد.(الهی چشات درآد) درویش کن خب:| من چادر میپوشم که کسی نگام نکنه بعد هردفعه میرم بیرون مثل سینما زل میزنن بهم:/ حالا نه آرایش دارم یا چیز دیگه ای. ساده ترینم:/ دیدم ول نمیکنه. توی دلم فحش میدادم میگفتم ای خنگ(یاد دیرین دیرین افتادم که میگفت ای وی!) این همه دختر بزک کرده اینجا نشسته تو باید به من زل بزنی؟:| هیچی دیگه اینقد بهش بد و بیراه گفتم یه دختره اومد بین ما نشست دیگه نتونست نگام کنه. دلم خنک شد!

+کتاب "خداحافظ سالار" امانتیه و باید زود بخونم و ببرم تحویل کتابخونه مدرسه بدم. بخاطر همین سعی میکنم از تمام فرصت های مرده و قبل از خواب استفاده کنم تا زودتر بتونم تمومش کنم و وقتم رو الکی نگذروندم. بخاطر اینکه میدونستم امروز ممکنه معطلی زیاد داشته باشم کتاب رو برداشتم و گذاشتم توی کیفم. البته که کیفم یکم اندازش ناجوره و اگه یه دوسانت از هرطرف بزرگتر بود میشد راحت کتاب توش گذاشت اما الان به یه ذره فشار نیاز داره:/ خلاصه توی آژانس کتاب رو خوندم و خیلیم لذت بردم و کیف کردم که ایول از زمانم به خوبی استفاده کردم! بعد از اون هم زمان زیاد داشتم مثلا توی مطب یا سر خیابون.. اما نمیدونم چرا توی فضا های عمومی خجالت میکشم کتاب دربیارم و بخونم. میدونم که اصلا خجالت نداره و خیلی هم باعث فرهنگ‌سازی میشه اما خجالت می کشیدم و نمیدونم چرا. الان هم خیلی از اون خجالت بی موقع و الکی ناراحتم و میدونم که شاید دیگه زمانی مثل امروز که از دستش دادم رو به دست نیارم:(

+بعد از مدت ها که به دنبال بند عینک بودم بالاخره امروز خریدم^^ عینکم نابود بود و فکر میکردم زنگ زده و خراب شده و.. وقتی آقاهه عینکمو دید هنگ کرد. درک نمیکرد چجوری اینقدر له شده! حالا من شلخته و اینا هم نیستما ولی بهم نگفته بود باید بشورمش:/ منم فکر میکردم اگه بشورم زنگ میزنه:| شیشه رو گرفت جلوی نور و گفت اوه اوه شیشه هم خط افتاده. گفتم من خط ننداختمم. گفت پس من انداختم؟! خدا خیرش بده عینکم عین روز اولش شد. بعدم دیدم که عه بند عینکم دارن منم خریدم. خیلی گوگولی و سبزه! *.* آره سبز یکی از رنگ های مورد علاقمه. اصلا هم برام مهم نیست که عینکم بنفشه و من بند عینک سبز گرفتم. مهم اینه هربار که نگاهش میکنم اون رنگ سبزش بهم روحیه میده^_^
(از اونایی بود که اصلا فکر نمیکردم پیدا کنم و همش توی اینترنت دیده بودم)

  • کاکتوسِ خسته
  • سه شنبه ۹ مهر ۹۸

لطفا فاصله رو رعایت کنید:|

وقتی میخواید با من حرف بزنید لطفا نزدیکم نشینید:| یکی از اخلاقام اینه که بدم میاد وقتی دارم با کسی حرف می زنم بهم بچسبه و توی صورتم حرف بزنه. و متاسفانه امسال بغل دستیم همینجوریه. هی من میرم عقب، هی بیشتر میاد جلو. دیگه امروز جوری شده بود که میخواستم بهش بگم "عزیزم چرا داری خودتو اذیت میکنی، بیا روی پام بشین" :/ کم مونده بود توی دهنم حرف بزنه. خب بنده ی خدا صاف بشین. کمرت میشکنه؟ حتما باید لنگات زیر پای من باشه؟ همش باید شلوارم رو خاکی کنی؟ لا اله الا الله.. :| خیلی دارم صبر پیشه می کنم ولی خداییش از این کارا نکنید. کسی دوست نداره.

+معلم های عزیز لطفا سوتی ندید. ما توی دلمون خیلی به شما میخندیم ولی به روتون نمیاریم!
با اون لحن جالبش میگفت 《این ها کسانی هستند که "منتقد" کردن تاریخ نگاری جدید رو!》

+سر کلاس بین صحبتا یکی از بچه ها گفت "تا ببینم" و منم بلافاصله نوحه ی "تا میبینم یه زائری راهی کربلا میشه..." توی ذهنم پلی شد!

+کلی مطلب توی ذهنم برای نوشتن دارم ولی نمیدونم چجوری ساماندهیشون کنم و بنویسم و خب این مطالب هم فرّار هستن بخاطر همین حس نوشتنم از بین میره:/

  • کاکتوسِ خسته
  • دوشنبه ۸ مهر ۹۸

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

شمع افروخت و پروانه در آتش گُل کرد

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

 

[فاضل نظری]

  • کاکتوسِ خسته
  • يكشنبه ۷ مهر ۹۸

کی چال داره؟!

اونی که تصمیم میگیره بین درس و امتحانا فیلم "نهنگ آبی" رو ببینه و کتاب "خداحافظ سالار" رو بخونه کیه؟ منم مننن!
درباره کتاب "خداحافظ سالار" باید بگم که به طرز خیلی عجیب و شگفت انگیز گونه ای پیداش کردم در حالی که اصلا انتظارش رو نداشتم. و اینکه کتاب شهدایی کم دارم و یکیش رو دادم به سحر! و قصد هم نداشتم فعلا بخرم.
القصه امروز زنگ آخر بیکار بودیم که بنده رفتم سروقت کتابخونه مدرسه. اسم کتاب ها رو نگاه میکردم که دیدم توی قفسه بالا کتابی به صورت خوابیده گذاشته شده و جلدش مشخص نیست. برداشتم و دیدم کتاب "خداحافظ سالار"ـه و خدا میدونه اون لحظه چقدرر ذوق کردم.
اگر کتاب رو میذاشتم مطمئن بودم دیگه پیداش نمیکنم و بهترین فرصت هم بود که بدون خریدن بتونم این کتاب رو بخونم(خسیس نیستم، فکر اقتصادی دارم!) خلاصه تصمیم گرفتم بخونم و بعد برش گردونم به کتابخونه.
 کلا دو تا کتاب درست و حسابی توی کتابخونه مدرسه پیدا کرده باشم یکیش "کشتی پهلو گرفته‌"ست و یکیش هم "خداحافظ سالار". که البته اون موقع کتاب "کشتی پهلو گرفته" رو نمیشناختم و یکم خوندم و گذاشتم توی کتابخونه. بعدم هرچقدر دنبالش گشتم پیداش نکردم.

+سرویسمون یه پسر داره جیگر! گفته بودم عاشق پسربچه هام؟ آرتین خان ۶ سالشه. البته هنوز نمیتونه روون صحبت کنه و خیلیی دلبرونه طور حرف میزنه. این پسر جذابیت های دیگه ای هم داره(استیکر عینک آفتابی روی چشم!)
آرتین موهای مشکی داره و ایضا چشم های مشکی و درشت*.* و دو فروند چال لپ! وقتی میخنده انگشتامو توی چالاش میبرم میگم "آرتین کی چال داره؟!"
عاشق این پسر شدم^^

  • کاکتوسِ خسته
  • يكشنبه ۷ مهر ۹۸

زندگی طلبگی

یه وقت زشت نباشه بگم ولی من زندگی طلبگی رو خیلی بیشتر دوست دارم:)

  • کاکتوسِ خسته
  • شنبه ۶ مهر ۹۸

بلاتکلیفی خیلی بده

با خودم فکر میکنم من چرا دارم درس میخونم؟ قراره چی بشم؟ چه رشته ای؟ چه شغلی؟
تاحالا بار ها گرایش ها و رشته ها و شغل های مرتبط با رشتم رو بررسی کردم اما به هرکدوم که میرسم میگم "نه، اینو دوست ندارم" یا "به اینم علاقه ندارم" و شاید بخاطر همینه که اینقدر بی انرژیم نسبت به کنکور و هیچ انگیزه ای براش ندارم.
فوقشم بخوام برم دانشگاه از بین رشته های بدون کنکور انتخاب میکنم. حالا ثبت نامم میکنم برای آزمون کنکور و اون رو هم میدم تا بعدا نگن تو از فرصت هات استفاده نکردی!
خیلی وقته که به این نتیجه رسیدم که من آدمِ شغل های دولتی نیستم. من به یاد گرفتن حرفه ها علاقه دارم. من دوست دارم کار آفرینی کنم. من یه آدم بلند پروازم که حس میکنم مدرسه و دانشگاه من رو محدود کرده. (شایدم ربطی نداشته باشه ها، حتی مثلا بگین میتونی سرکار دولتی بری و کار آفرینی کنی ولی کلا خوشم‌نمیاد ازش پس نگید!)
اما متاسفانه این موضوع توی کشور ما جا نیفتاده که فلانی میتونه دانشگاه نره به جاش یه حرفه ای رو یاد بگیره و به بقیه یاد بده که صد شرف داره به مدرک های تو خالی و بدون شغل دانشگاه بعد از چهار سال!
یادمه خوندم توی یکی از کشور های پیشرفته (فکر کنم ژاپن) در طول مدرسه حرفه ها رو یاد میگیرن و علاقه ی خودشون رو پیدا میکنن و در آخر درصد زیادی هستن که دانشگاه نمیرن و به دنبال علاقشون در خارج از دانشگاه میرن.
اما توی جامعه ی ما ملاک چیز های ظاهری مثل همون مدرک کوفتیه که اگه نداشته باشی انگار یه آدم عقب مونده ی کم عقلی که هیچی نمیفهمی و باهات مثل چی (چی؟!) رفتار میکنن. خودم به عینه دیدم که میگن "فلانی خیلی بارشه. چون رفته دانشگاه". الان که دیگه دانشگاه ها هم بیشتر از اینکه محل یادگیری علم باشه محل یافتن همسره! 

  • کاکتوسِ خسته
  • شنبه ۶ مهر ۹۸

بالاخره میفهمم کیه

خب.. فکر کنم بازم اشتباه کردم.
یه نفر بهم پیام ناشناس داد و با توجه به اینکه گفت حالم رو به راه نیست حدس زدم همون دوستی باشه که توی یکی دو پست قبل، از اتفاقی که بینمون پیش اومده بود نوشتم. و اصلا هم تعجب نکردم چون خیلی پیش میومد بهم پیام ناشناس بده. ولی یه موضوع عجیب این بود که دیر جوابش رو میدادم و شکایتی نمیکرد.
بعد از یکم حرف و گفتن چیزای الکی (که خیلی تعجب کردم) گفت شمارم رو بهش بدم‌. اول یکم شک کردم و بعد فکر کردم شاید طی همون دعوا شمارم رو پاک کرده و حالا پشیمون شده.
شماره رو دادم و طرف گفت "فقط شمارتو میخواستم. بای" و زهرا هیچوقت نمیگفت بای. و من نمیدونم که شمارم رو به کی دادم:/ فقط میدونم که شمارم رو به یه ناشناس دادم که احتمالا آیدی کانالمم داره اما عضوش نیست چون لینکم فقط اونجاست. و شایدم عضوش باشه.
در هرصورت بازم خرابکاری کردم:|

 

+یادمه زمانی که اینستاگرام داشتم و هزار و خوردی فالوور و فالووینگ و اینا، یه بار اسکرین شات گرفتم از پیام "مشترک گرامی هشتاد درصد از اینترنت شما مصرف شده" و گذاشتم استوری‌. نمیدونم چقدر گذشت که یکی فالوور های آقا پیام داد شمارتون توی عکسه! و خدا میدونه چند نفر اون عکس رو دیده بودن!! از همون موقع گیج بازی درمیاوردم!

  • کاکتوسِ خسته
  • جمعه ۵ مهر ۹۸

آیا عقوبت گناهمان را می بینیم؟

من و فرهاد از کودکی با هم رفیق بودیم ولی فاصله زیادی بین ما وجود داشت. او صاحب یک خانواده میلیاردر بود که چندان اعتقاد مذهبی نداشتند.
و من در خانواده ای بزرگ شده بودم که اولین چیزی که آموختم نماز بود. ولی فرهاد مانند خانواده اش بی ایمان نبود.
دوستی ما ادامه داشت. سالها بعد فرهاد همراه با خانواده اش به آمریکا رفت. سه سال بعد برای من دعوتنامه فرستاد.
خیلی دلم می خواست پروازم را لااقل 6 روز عقب بیندازم تامثل سالهای گذشته دهه محرم خصوصاً تاسوعا و عاشورا در تهران باشم. ولی تاریخ پرواز بعدی 20 روز بعد بود. برخلاف میلم روز 4 محرم سوار هواپیما شدم و 2 روز بعد به آمریکا رسیدم.
با دیدن فرهاد بال در آوردم. وقتی به فرهادگفتم که دلم می خواست چند روز دیگر در تهران بمانم او خندید وگفت: پسر خوب! دوشنبه عروسی فتانه(خواهر فرهاد) است.
پشتم لرزید و گفتم: دوشنبه عاشوراست.
فرهاد نگران گفت: "راست میگی؟؟؟؟" ناگهان چنان روی ترمز کوبید که نزدیک بود تصادف کنیم.
وقتی که همزمانی عاشورا با عروسی را به خانواده وی گوشزد کردم مرا به مسخره گرفتند. فرهاد سر دوراهی مانده بود. ولی به هر حال عروسی در روز دوشنبه برگزار شد.
من یک راه حل پیداکردم تا به آن جشن نروم. خانواده فرهاد می دانستند که من از کودکی هر وقت دچار خونریزی می شدم تا ساعتها ادامه پیدا می کرد و پزشکان توصیه کرده بودند مراقب باشم که دچار خونریزی نشوم. من آن روز مخصوصاً خون خود را ریختم!
ساعت 10 صبح به هوای پوست کندن سیب چاقوی تیز راکشیدم کف دستم و خون فواره زد. کارم به بیمارستان کشید. بستری شدم. ساعت 16 بعداز ظهر فرهادبه دیدنم آمد. در حقیقت آمده بود که از من اجازه بگیرد. او گفت: محسن موقعیت منو درک کن!
من فقط یک جمله گفتم: "اگه واقعاً چاره ای نداری لااقل لباس شاد نپوش. مشروب نخور. دنبال رقص و آوازهم نرو"
او قول داد که حرمت عاشورا را حفظ کند.
ساعت 12 نیمه شب خانواده فرهاد همراه عروس و داماد به دنبال من آمدند تا همگی به ویلای پدر فرهادبروند و یک هفته بنوشند و برقصند و شاد باشند.
هرکار کردم نروم نشد. فرهاد گفت: "من به خاطر تو با لباس اسپورت و شلوار لی تو عروسی خواهرم شرکت کردم و با خانواده ام دعوام شد ازت میرنجم."
نمی توانستم تصور کنم در ایران همه در حال عزاداری شام غریبان هستند و من در کنار 9 نفر که همگی مستند عازم ویلا.
داماد که یک جوان تحصیل کرده آمریکایی بود علت ناراحتی ام را پرسید.
واقعیت را برای اوشرح دادم.
دیویدبا احترام زیادبرایم سر تکان داد و گفت: به عقیده شما احترام می گذارم.
باهم عازم شدیم.
فرهاد پرسید: محسن فکرمی کنی ما عقوبت این گناهو بدیم؟ که ناگهان صدای ترمز شدیدی به گوشم رسید و ماشین به ته دره سقوط کرد.
لحظه ای به خودآمدم که چند پیکر خون آلود دراطرافم افتاده بود. درحقیقت بوی خون بود که باعث شد بیدار شوم.
صدای دیوید را که می گفت help شنیدم و بعد او با 2 نفر دیگر پیدایشان شد. دیوید چندخراش سطحی برداشته بود.
دست و پا وقسمتی از سر وگردنم زیر ماشین مانده بود و عجیب اینکه چیزی حس نمیکردم. هر 8 نفرمان را از لای لاشهای اتومبیل (که کاروان بود)به سختی بیرون کشیدند.
یکی از آن 2 غریبه که بعدها فهمیدم پرستار بود همه را معاینه می کرد.سپس رو به دیوید می گفت: "این مرده!"
روی فرهاد مکث کرد و گفت: این زنده است.
من رامعاینه کرد و گفت: متأسفم!!!مرده.
باورم نمی شد. فریاد زدم من زنده ام!!
ولی صدای مرا نمی شنیدند. به بدن آش و لاشم که نگاه می کردم باور می کردم که مرده ام ولی چرا همه اینها را حس می کردم؟
فرهاد را به بیمارستان بردند.
ناگهان دیدم روح آن 6 نفر از جسمشان جدا شده و هر 7 نفرمان به آسمان نگاه کردیم. نوری عظیم و سبز رنگ که چشم را کور می کرد در هوا پدیدارشد (شاید حرفهایم را باور نکنید و آنها را تخیلات به حساب بیاوید. فقط خدامی داند من چه می گویم)
در این لحظه صدای آسمانی به گوشم رسید که می گفت: "یک نفر از اینها عزادار و سینه زن من است" و بعد قسمتی از آن نور متوجه من شد و باعث شد که هیچ چیز را در اطرافم نبینم و حس نکنم تا... .
این فقط می تونه یه معجزه باشه. من 2 بار تورو معاینه کردم حتی پزشک جوانی که فرهاد رو به بیمارستان رساند اعلام کرد: لااقل قلب تو 10دقیقه ازکار افتاده بود نمی فهمم چرا بین اون همه جمعیت تو -فقط تو- زنده موندی؟!
اینها را دیوید شوهر فتانه مرحوم گفت.
آنها روز بعد برای بردن جنازه ها می آیند که از یک مأمور می شنوند یک نفرشان زنده است.
فرهاد یک چشمش را از دست داد. او به ایران برگشت و برای همیشه ساکن ایران شد. هرسال برای آمرزش روح خانوادهاش درمحرم 10 شب خرج می دهد.

 

×منبع

  • کاکتوسِ خسته
  • پنجشنبه ۴ مهر ۹۸
لذتِ عشق ، به همین حس بلاتکلیفی‌ست‌!
لطفِ تو شاملِ حالم بشود، یانشود..!