دست به دست هم دهیم به یاری:|

پاشید بیاید یه کمکی کنید فونت وبلاگو عوض کنم‌.

هرکاری میکنم نمیشه:/

  • کاکتوسِ خسته
  • پنجشنبه ۲۸ شهریور ۹۸

مامانِ ۱۷ ساله و منِ ۳۷ ساله

انگار جایگاه من و مامانم کم کم داره عوض میشه. اون شده مثل دختر ۱۷ ساله ای که شور و هیجان جوانی به سر داره و اشتیاق انجام کار های جدید؛ من خانوم خونه ای که باید به مسائل خانه داری برسم. تازگیا هم که میبینه با غذا درست کردن حال نمیکنه، داره ریز ریز غذا درست کردن رو یادم میده. البته این کارهاش چندان هم زیرپوستی و ریز نبود. در عرض چند ماه من رو از گوشه اتاقم به پای ظرفشویی، تهیه کردن مواد اولیه ِغذا و حالا هم به پای گاز کشوند! شاید واقعیت قضیه اینقدر جدی و بزرگ نباشه. شاید مامانم داره سعی میکنه مثل خیلی از مادر های دیگه دخترش رو کدبانو بار بیاره. اما این تغییرات انقدر یهویی بود و با سرعت پیش رفت که دقیقا همون حسی که اول گفتم رو بهم منتقل میکنه. البته اگر هم اونجوری باشه چندان عجیب نیست. مامان من مثل خیلی از دخترای دیگه ی دهه ی شصت در عنفوان جوانی ازدواج کرد و در همان عنفوان بچه دار شد (من!) و کلا از دنیا و رویا هاش دور شد؛ و تعجبی نداره که همون حس حال توی وجودش مونده باشه و بخواد از یه طریقی جای خالی اون ها رو پر کنه (نمیدونم میتونم منظورم رو برسونم یا نه) علی ای حال از جو به وجود اومده چندان ناراحت نیستم. شاید من و مادرم اونقدر صمیمی و رفیق نباشیم اما رابطمون به حدی هموار هست و چهره ی مامانم به حدی جوان هست (و شاید هم چهره ی من بزرگ نشون میده!) که هرکسی ما رو نشناخته گفته "شما خواهرید؟!" و مادر گرامی هربار بعد شنیدن این جمله سوالی (جمله سوالی؟:/) تا مدت ها شارژ میشه!

+اینکه دارم خودم رو مجبور به نوشتن و ردیف کردن جملات میکنم، اینه که دارم سعی میکنم نوشتنم رو بهتر کنم.

+تاحالا با دوستی به اندازه ای صمیمی نشده بودم که بهش بگم "عزیزدلم"! دفعه قبلی که داشتم ویس میگرفتم و آخر صحبتام گفتم "عزیزم"، چند لحظه مکث کردم و نفسم از خجالت در سینه حبس شد! بهش گفتم تاحالا (توی صحبتام) به کسی نگفته بودم عزیزم. و نگم از ذوق کردنش! ^^

  • کاکتوسِ خسته
  • پنجشنبه ۲۸ شهریور ۹۸

محبوب من اجازه میفرمایید گاهی خواب شما را ببینم ؟!

 

 

محبوب من، شما که میروید همه میروند.

حتی تنهایی هم تحمل نمیکند‌. تنهایی هم میرود...

  • کاکتوسِ خسته
  • چهارشنبه ۲۷ شهریور ۹۸

سریال فاخر!

فیلم ستایش و دیدین؟ ستایش یک ، دو و حالا سه! اون اوایل (که البته وقتی که پخش می‌کرد بچه بودم) فیلمش برام جذاب بود. خب موضوعش هم جالب و جذاب بود. اما بعد از اینکه همه رو کشتن و اون گریم جذابِ ستایش رو توی فصل دوم به وجود آوردن فیلمش برام بی مزه شد! (اونقدر از گریمش توی فصل دوم شکایت کردین که برای تلافی همون یدونه عینک و هم برداشتن که "ببنین اگه گریم نکنیم این میشه، حالا هی گله کنین!") وقتی شنیدم که قراره سومین فصل از این سریال فاخر هم ساخته بشه چهار ستون بدنم لرزید! با خودم فکر می‌کردم دیگه قرار کی رو بکشن؟ یادمه به مامان گفتم مگه اینکه دوباره طاهر رو زنده کنن وگرنه دیگه فیلم خیلی بی مزه میشه! الانم که فیلم پخش میشه نمیبینمش. باهاش حال نمیکنم:/

+ هیچ دلیلی برای سر هم کردن این جملات پیدا نمیشه جز اینکه دلم میخواست پست بزارم و موضوع جذاب تری نبود!

  • کاکتوسِ خسته
  • سه شنبه ۲۶ شهریور ۹۸

مرد بودن یعنی قدرتنمایی؟

من مردم میتونم توی هر چیزی دخالت کنم.
من مردم میتونم هر تصمیمی دلم خواست بگیرم.
من مردم...
من مردم...
من مردم...

اگه مرد بودن این همه باحاله و آدم به واسطه مرد بودن میتونه اینهمه اختیارات به دست بیاره پس من چرا آرزو نکنم که کاش مرد بودم؟

  • کاکتوسِ خسته
  • سه شنبه ۲۶ شهریور ۹۸

مهر مادری!

از وقتی که اهل بیت به خرید مدرسه ی برادر رفتن و تنها شدم شروع کردم به جلد گرفتن کتاب های برادر. یکی یکی جلد گرفتم و در همین حین با صحبت کردن با سحر خودمو سرگرم کردم تا حجم کار در نظرم کمتر بشه. نمیدونم چقدر زمان گذشته ولی هنوز سه تا کتاب دیگه مونده و حقیقتا آخ گردنم! این جلدی که گرفتن جنسش خوب نیست و با یه پخ سریع مچاله میشه و زیرش هوا میفته:/

+امروز ظهر مشغول خوردن ناهار بودم که اخبار درباره ثابت شدن نرخ بلیط های هواپیما گفت و عدد و ارقامی هم برای بعضی بلیط ها اعلام کرد. داشتم با خودم حساب میکردم اگر برای فلان جا بلیط رفت و برگشت بگیرن چقدر میشه که مامان گفت انقدر به ذهنت فشار نیار غذاتو بخور. خواستم مثلا خودم رو برای مامان لوس کنم:/ گفتم یعنی میگی من خنگم؟ یهو برگشت گفت بلانسبت خنگ:| اون لحظه فقط به صورت پوکر فیس به مامان نگاه میکردم و توی ذهنم میگفتم این بود اون مهر و محبت مادری که میگفتن؟ خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم -_-

  • کاکتوسِ خسته
  • دوشنبه ۲۵ شهریور ۹۸

عملیات جلد گرفتن کتاب

دوباره مهر نزدیکه و جلد گرفتن کتابای برادر هم -_- آخرین خاطره ای که از جلد گرفتن کتاباش دارم (که مربوط به پارساله) کمر درد و گردن درد و جلد گرفتن کتاب تا نصف شب بود. در واقع این جلد گرفتن برام تبدیل به یک کابوس شده. خب از حق نگذریم خیلیم تمیز و مرتب و شیک جلد میگیرم و البته با دقت! بخاطر همین این وظیفه در خانواده به بنده محول شده.
پارسال کتابای خودمو جلد نگرفتم. گفتم هزینه اضافیه و کتابای منم زیاد! یادمه از وسطای سال بعضی کتابام مثل زبان انگلیسی جلداش کنده شده بود و من بدون جلد میبردمشون مدرسه! یه وسیله جدیدم شده بود برای ژست گرفتن جلوی بچه ها که "آره اینقد خوندم جلداش ریخته!" یادمه یبار کتاب فلسفه ام رو قرض دادم به یکی از بچه های درس نخون کلاس و برد خونشون. چند روز بعد که اومد از همون اول کلاس رو به منی که آخر کلاس بودم با لحن نادمی شروع کرد به حرف زدن "منم بالا بودم یهویی فلانی یه چیزی گفت منم عصبانی شدم کتابو پرت کردم سمتش/ از دستم ول شد و جلدش کنده شد. خیلی ناراحت شدم. گریه کردم حتی. مامانم گفت چیشده گفتم کتاب بچه خرخون کلاسو پاره کردم. جلدش کنده شده" به اینجای حرفاش که رسید نتونستم خودمو کنترل کنم و حالا نخند کی بخند و بهش گفتم که "فلانی نصف کتابای من اینجوری شدن نمیخواد غصه بخوری". این حرف من همانا و ترکیدن رفیقم همانا. جوری کتابو پرت کرد سمتم که کتاب یه ور رفت و جلدش یه ور دیگه. تلافی کل غصه هایی که توی اون چند روز خورده بود و سرم در آورد. دستشم سنگین بود لاکردار!!

+وبلاگایی که من دنبال می‌کنم یا پست نمی‌ذارن یا یهو همشون با هم پست می‌ذارن. قضیه چیه؟هماهنگ می‌کنید؟

+وبلاگ نویسی بلد نیستم و میدونم زیاد جالب نمی‌نویسم. به بزرگواری خودتون عفو کنید.

  • کاکتوسِ خسته
  • دوشنبه ۲۵ شهریور ۹۸

برای حسین گریه کردی؟

برای حسین گریه کردی ؟

روایت میگه روز دهم محرم (روز عاشورا)
تنزل الملائکه من السماء
ملائکه از آسمون میان زمین
- شب قدر میان برای نزول قرآن
الان برای چی میان ؟ -

میفرماید همراه هر ملک
یه ظرف شیشه بلورین هست.
آقای ملک چیکار دارید رو زمین ؟
میگن اومدیم زمین دنبال محافل و
مجالسی که برای حسین گریه می‌کنند
این اشک های عزاداران رو جمع کنیم
تو این شیشه ها 
برای چی ؟ برای روز قیامت !

وقتی آتش زبانه کشید ،
ما یه قطره از این اشک هارو میزنیم به آتش
آتش شصت هزار سال دور میشه از گریه کن حسین !

گریه کن حسین !
ملکی که شب قدر قرآن میاره
روز عاشورا در به در دنبال توئه که اشک هاتو جمع کنه !

حسین !
چقدر به ما قیمت دادی ارباب
میشه دعا کنی اشک هامون صرف آتیش نشه،
پاک باشیم ،
اشک هامون خرج نزدیک شدن به تو بشه
بگی این خیلی تو عزای من خودش رو خرج کرد 
تو بهشت بیاریدش پیش خودم ...

[شهاب افشار]

 

×منبع

  • کاکتوسِ خسته
  • يكشنبه ۲۴ شهریور ۹۸

با نوای "باز آمد بوی ماه مدرسه"

داریم به روز هایی نزدیک میشیم که باید دوباره ندای "مکن ای صبح طلوع" رو سر بدیم. با شنیدن آهنگ "باز آمد بوی ماه مدرسه" از ترس تشنج کنیم و تمام کرک و پرمون بریزه! شاید مدرسه انقدر ها هم بد نباشه. شاید بعد از امسال که سال آخرمه دلم براش تنگ بشه. شاید که نه مطمئنم دلم برای همکلاسیای درس نخون تر از خودم و خنگ بازیامون تنگ میشه. پیچوندن کلاس و سرکار گذاشتن معلم. لغو امتحان و گوشی بردن مدرسه و هزار تا خلاف دیگه! به نظر من کسایی که توی مدرسه صرفا درس میخونن چیز بزرگی رو از دست میدن. خب بعدا قراره فقط از درس خوندنشون برای بچه هاشون تعریف کنن؟:/ [دلم نمیخواد از غول کنکور حرفی بزنم پس لطفا زیر این پست چیزی دربارش نگید] و اما از طرفی غمی بزرگ در تمام رگ و پی‌ام رخنه کرده که "ای دل غافل، بازم الکی الکی تابستونو گذروندی" و اگر از این غم بمیرم رواست:( نه کتابی خوندم، نه فیلمی دیدم، نه هنری یاد گرفتم، نه هیچی و هیچی و هیچی. 

  • کاکتوسِ خسته
  • يكشنبه ۲۴ شهریور ۹۸

سلبریتی های احمق

بعد از اینکه اخبار ۲۰:۳۰ خبر واقعی رو درباره موضوع دختر آبی پخش کرد و پدرش هم صحبت کرد، فکر کردم موضوع تموم شده. تا اینکه امروز فهمیدم یه کمپین راه افتاده به نام "من بازی نمی‌کنم" . کم کم دارم به عقل مردم و سلبریتی (فوتبالیست) های کشورم شک می‌کنم. 

  • کاکتوسِ خسته
  • جمعه ۲۲ شهریور ۹۸
لذتِ عشق ، به همین حس بلاتکلیفی‌ست‌!
لطفِ تو شاملِ حالم بشود، یانشود..!