[بی نِشون]

اونی که بی نام و نشونه منم

ما را برسانید به وطن

تقریبا به جایی از زندگی رسیده ام که از لحظه ی بیداری تا زمانِ خواب، دائما خسته ام! امروز هم از همان روز ها بود. معمولا در چنین اوقاتی از درس و کار و حتی زندگ یکردن عقب میمانم. به توصیه ی حاج خانم والده یک چای و نبات آماده کردم و با تجویز خودم نشستم روبروی صفحه ی چند در چند ِلپ تاپ و تا شاید آشتی و وصالی حاصل شود میانِ انگشتانِ دستم و کیبوردِ لپ تاپ.

ترم اول رو به پایان است و من هرگز تصور نمی کردم که همان ابتدا بخواهم درسی را حذف کنم! معضلِ آموزشِ مجازی را جدی بگیرید! تصمیم های زیادی در زندگیم هست از آنها پشیمانم اما خدا را شکر میکنم که مسیر زندگی را اشتباه انتخاب نکرده ام. احساس میکنم جایی هستم که باید باشم. جایی که به آن تعلق دارم. در تفسیری که از استاد مطهری خواندم فئ را چیزی (مال، دانش یا ..) توصیف کردند که تا وقتی در دست کافران است، در خانه ی خودش نیست و وقتی که به دست مسلمانان برگردد، به خانه ی خودش برگشت است؛ و حالا من احساس می کنم که به وطن برگشته ام! وطنِ روحی ام را بازیافتم و حالا مانده که به وطنِ جسمی ام برسم؛ قم! هرچقدر هم که علمای عظام فتوا دهند که شهرِ محلِ تحصیل حکم وطن را ندارد، این قلبِ وامنده که با خواندنِ شنیدنِ اسمِ قم، تا آسمانِ حرمِ مقدس حضرت معصومه سلام الله علیها پرواز می کند، آرام نمی گیرد! اجالتا سرمان با دروسِ دینی و کوبیدن و ساختنِ روح و روان و از این دست اعمال خدا پسند گرم می کنیم تا اینکه کی برسد و مارا به وصلِ یار، شاد کنند و شبی آسوده خاطر سر را بر سنگ های حرم مطهرش بگذاریم و دست شسته از دنیا و مافیها، به استقبال ِ ملک الموت برویم! (دلتنگِ این جمله های طولانی بودم!) شاید هم مانندِ شیخ انصاری کنجی را نشان کردیم و همانجا هم خاکمان کردند؛ خدا را چه دیدید ..

۰۱ دی ۹۹ ، ۲۰:۴۰ ۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
کاکتوسِ خسته
جمعه, ۳۰ آبان ۱۳۹۹، ۰۹:۴۶ ب.ظ کاکتوسِ خسته
واژگان افیون من اند

واژگان افیون من اند

ضجه های آدم های توی مغزم که اوج گرفت، محکومم کردند به پایان تبعیدِ کلمات. ذهنِ فرسوده ام به مثابه ی یک ماشینِ خستگی ناپذیر دائما عبارات غیرقابل بازیافت تولید می کند و به انباشت های ذهنی ام می افزاید. دائما! در حال جویدن واپسین لقمه های عدسیِ تیلیت شده، آنی میانِ بی حسیِ تن و تلاشِ مذبوحانه ی خوابیدن، حتی میانِ چرت های 9 صبحیِ کلاس های احکام و 8 صبحی های مباحثه ی منطق!

واژگان افیون من اند. حتی میان هزارتوی اعلال های صرفی و مستحب مؤکد های فقهی. به همان شدت مهم و ضروری برای ماهیِ دور افتاده از آبی به نامِ تنِ رنجورم. بیچارگیِ ماهیچه های زبانم را این واژگانِ مهجور مانده از متنعم های پست و استوری های فیکِ اینستاگرامی، به جور می کشند. دنیای غریبی ست. وا مانده ام از تمام ِدیو و دد های انسان نمای درونم! نیازمند اجرایی شدن طرح دوفوریتیِ قرنطینه ای با مدتی نامعلوم با خودم هستم، شاید جهت اعتلای آرمان های والای بشری یا شروع تغییرِ جهان از خود!

کسی چه می داند؟

۳۰ آبان ۹۹ ، ۲۱:۴۶ ۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
کاکتوسِ خسته

حلقه ی مفقودِ زندگیِ ما

می گفت اولین قدم برای طی طریق الی الله قصد است. طرف می گوید من باید شهید شوم، من باید بروم، سر من فدای حضرت زینب (س). اما از روی مبل خانه اش بلند نمی شود، یک سر تا پایگاه بسیج محله شان نمی رود. آقاجان، ما که می دانیم شما را نمی برند جنگ، اما لااقل یک فرمی پر کن و اسمی بنویس که یک کاری کرده باشی! که اراده کرده باشی! که خواسته باشی!

با مامان صحبت می کردم. گفتم دیدی، تمام این سالها گفتم برویم کربلا و شما اقدامی نکردید. حالا که اوضاع اینطور است و معلوم نیست زنده باشیم که سال های بعد برویم یا نه. می گفت مادر، باید طلبیده بشویم! و سوال همیشگی من این است که چطور طلبیده بشویم؟ باید گذرنامه را بیاورند درِ خانه و دودستی تقدیم کنند که باورمان شود طلبیده شده ایم؟ اصلا ما که لیاقت طلبیده شدن نداریم. کمِ کمش در تمام این سالها یک بار درِ سفارتخانه می رفتیم، شاید ائمه خواستند و ما هم مشرف شدیم. اصلا نه، در تمام این ایام روزانه دوهزار تومن به نیت سفر کربلا کنار می گذاشتیم، یک دفعه ائمه دیدند که این بنده واقعا دلش می خواهد. یک نفر را بفرستند که نزدیکِ سفر اربعین بگوید کاروان پیدا کرده ام، بیایید برویم کربلا. گذرنامه تان هم با خودم! ما که از کار خدا خبر نداریم. داریم؟ اما تمام این ها یک قصد و اراده می خواهد. حلقه ی گمشده ی زندگی خیلی از ماها همین است. 

تا به حال به آیه ۶ سوره ی هود دقت کرده ایم؟

وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا | و هیچ جنبنده در زمین نیست جز آنکه روزیش بر خداست

چرا در این آیه مثل آیات دیگر به جای جنبنده، مخلوق گقته نشده؟ غیر این است که روزیِ ما در گرو عمل و جنبش و تحرک خود ماست؟ روی این موضوع فکر کنید!

۲۸ مهر ۹۹ ، ۱۹:۰۰ ۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
کاکتوسِ خسته

روتین های مهجور!

با هزار دعا و صلوات پشت سیستم نشستم که باز به محض جایگیری انگشتانم روی دکمه های کیبورد، الکن نشوم و مغزم از ادامه ی همراهی انصراف ندهد! خیلی فکر کردم که باید از چه چیزی بنویسم؟ مثل همیشه! این موضوع نداشتن و بی فایده بودن، آزارم می دهد. حالا هم که بدتر از گذشته، احساس می کنم در یک فیلم سینمایی با ژانر آخرالزمانی و تلاش برای بقا، گیر افتاده ام! 

خسته از تکرار و محوِ خیال، گفتم من که هیچوقت در چالش ها شرکت نکردم. در واقع روحیه ی تنبلم مانع شد! اما حالا خودم را مکلف کرده ام که از روتین های دلچسبی که (البته آن زمان باعث آزارم بود و شاید حالا از آنها محروم شدم!) دلتنگشان شده ام، بنویسم! شما هم به تصویرِ کلمات بکشید روتین های مهجورِ مأنوستان را! شاید مشابه چالش یا چالش های دیگری باشد اما باید بگویم به دلیل کم شدن فعالیتم در بیان، حتی اگر مشابه هم باشد، اطلاعی از آن ندارم.

[ورای تصورم بود، میزانِ تشعشعات انرژیِ مثبتی که از این پست به روح و جانم نشست! توجه به جزئیات همیشه حالم را خوب می کرد. کاملا بی انگیزه و الله بختکی این چالش رو شروع کردم و با لبخندِ عریض و طویلی که بیش از پهنای صورتم کش نمی آمد به پایان رسید!]

در واقع زندگی برای من همیشه همینطور بوده. روتین و تکراری و بی اعجاز. البته آن نیمه ی دنیابین و هوسبازم اعجاز را در پس اتفاقات ساده ی روزمره نمی یابد. چطور می توانم گرمای لطیفِ آفتاب و خنکای نسیم عصرگاهی را نادیده بگیرم؟ و یا حتی آوازِ رویا گونه ی گنجشکانِ بازیگوش، که در همسایگیمان، روی درختِ بلند بالای کُنار سکنی گزیده اند! یا قیامت به پا کردن پسربچه های محلِ در هر بعد از ظهر! لحظه ای از صبح که آفتاب بالا آمده و پر قدرت نورش را روانه ی پلک های بسته ام می کند و من هم پر قدرت تر، پرده را می کشم! و حتی معجزه ی خواب و امید به بیداری! شیطنت های علی و غر های مامان! لحظات مهیج خواب و تصور سکانس به سکانسش در بیداری! ایستادن توی بالکن و زل زدن به آمد و شد ها و تخیلِ زندگی و دغدغه هایشان! آماده شدن ناهارِ مامان پز در اوجِ گرسنگی! پتوپیچ شدنِ اوج سرما و لم دادن زیر باد کولرِ اوج گرما! نوش جان کردن یه لیوان آب تگری بعدِ نجات دادن نیمه های جان از تموزِ تابستانِ جنوب! زاویه دیدِ راهروی بالکن و کتابخانه در گرگ و میش دم صبح! سکوت و سکونِ نیمه شب! و حتی خاکروبیِ هزار باره ی کتابخانه و مابینِ آن، مغروق لذتِ یادآوریِ ماجرای کتاب ها شدن! تماشای قاب فرشِ حرمِ عیدیِ سادات! عکس امام خمینی و کتاب های درسی حوزه! تکمیلِ شارژ موبایل و خاموش نشدن لپ تاپ حین تماشای فیلم! حضور و نفس کشیدن مامان! پیچیدن بوی غذا در خانه! جریانِ امواجِ زندگی در کوچه و خیابان های شهر! شوخی فهم بودنِ فامه (عدم نیاز به توضیحِ شوخی)! و..

گمان می بردم که با دشواری چهار یا پنج مورد بنویسم اما حالا ترس دارم اگر زیاد شد، مشقت شود خواندنش! از همین تریبون دعوت می کنم از جناب دژاوو ، بشرای عزیزم ، در مسیر آسمان ، جناب آپولو ، خانم مهاجر و باقی دوستانی که خجالت مانع اسم آوردن شد! (چرا؟!) آدرس وبلاگ جدید جناب تکرار یک تنهایی رو ندارم. اگر دارید، ایشون رو هم دعوت کنید!

و اینکه اگر شرکت کردید، مایلم باخبر بشم و بخونم. پس لینک پستتون رو ارسال کنید!

۲۶ مهر ۹۹ ، ۲۰:۳۰ ۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
کاکتوسِ خسته

مبتلا به روزمرگی

فکر می‌کنم چرا از نوشتن فاصله گرفتم؟ منی که شوق نوشتن درونم شعله می‌کشد و از هر نکته ای، داستانی و ماجرایی میسازم. حتی از خواندن هم فاصله گرفتم. روتینم شده خلاصه نوشتن و خواندن و بعد هم با خستگیِ تمام خوابیدن و باز تکرارِ مکررات. 
دنیا هرچقدر هم سخت و مصائب هرچه سنگین و اندوه ها هر اندازه بی رحم، نباید مرا از منشا آرامش درونی ام دور کنند. آرامشم با ردیف کردن کلمات و ساخت جملات و ترکیب های نو حاصل می‌شود.
خواستم عاملِ دیگرِ آرامشم را بگویم رفیقِ عراقی، که نوتیفیکشنِ پیامش روی صفحه افتاد و عبارتِ "جمعة مبارکة" را نشان داد! به همین میزان وقت شناس!
علی ای حال، شوره زارِ سردرگمی، دلخوشی هایم را فرو بلعیده و زمان نیاز است تا به خودم بیایم.. هرآینه سرابی نمایان می‌شود از دور و چه حاصل که سراب، فنا و مرگ است..

۱۱ مهر ۹۹ ، ۱۱:۰۹ ۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
کاکتوسِ خسته

شما چه کردید؟!

فرصتِ -طولانی به دلیل احتضارِ اینترنتِ مخابرات- آپلود کردن صفحاتِ خلاصه نویسی و تمارینِ حل شده ی صرف را منتغم شمردم و سری در این چاهِ دوست داشتنی برآوردم. مارا از نوشتن گریزی نیست چرا که بدان محتاجیم! 

هنوز نمی توانم خودم را طلبه بدانم. با معنای پشت کلمه فرسخ ها فاصله دارم. طلبگی تا الان برایم برکت داشته. شکر می کنم و توکل که جز این دو کاری از منِ بنده ساخته نیست. به قول جناب عطار (از کانال جناب دژاوو کش رفتم) عجب نیست به بلا مبتلا شود و صبر کند. عجب آن است که راضی باشد. هرچند الحمدالله بلایی هم نیست اما دیدم این نکته حیف است جا بماند. خدا هم قربانش شوم کلیک کرده روی ما تا از همان امتحان سخت هایش بگیرد. چه می شود کرد جز سر سپردن به امر محبوب؟! حسِ علیارِ توی زمین گرم را دارم! همانقدر مستاصل..

رفیقِ عراقیِ ما در این میان، پیاده کربلایی رفت و برگشت. نمی توانم به اندازه ی کربلا رفته هایش غصه بخورم و گله کنم از سوز دل بگویم. چه بسا داغِ امثال من سنگین تر هم باشد. مایی که حتی چشممان به زوار پیاده هم نیفتاده، چه رسد حرم.. 

مثل همیشه حرف ها زیاد است اما به محض رسیدن انگشت هایم به کیبورد، مغزم خالی می شود!

زیاده عرضی نیست.. دعایتان را از حقیر دریغ نکنید.

۰۷ مهر ۹۹ ، ۱۹:۴۲ ۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
کاکتوسِ خسته

نامعلوم

پس از مدت ها خودم را قانع کردم تا بنویسم. حرف زیاد است و کلمات محدود و دلی که تاب گفتن ندارد. درگیر ماجرا های جدیدی شدم که فقط با لطف خدا می توانم جان سالم به در ببرم! تا اینجا را که گفتم، یک التماس دعایی هم بگویم و بروم سراغ حرف های دیگر..

الحمدالله در جامعه الزهرا پذیرفته شدم و کد طلبگی را از آن خود کردم! پس از آن هم سفارش کتاب هایی که در پست سفارشی زده بود سه روزه در دستم است و حال در چهارمین روز، پیگیر امور مالی شدم تا به دادم برسد! از شروع کلاس ها گذشته و دانشجو/طلبه ی بدون کتاب، مانند سرباز بدونِ اسلحه است. به همان میزان ناموسی و حیاتی! از دردسر کلاس های آنلاین و آدوب کانکت و فلش پلیر و فایرفاکس که دیگر نگویم. کلاس های اول که بخاطر نقص فنی برگزار نشد و حالا هم سامانه یاری نمی کند! خدا نیامرزد کسی را که هوس خوردن خفاش کرد تا ما اینچنین در فراق و حسرت قم و حرمِ امن و خوابگاه و کلاس حضوری بسوزیم و دم برنیاوریم..

علی ای حال هنور هم نفسی دارم و جانی که قدمی بردارم و ذهن سالمی تا غر بتراشم بر سر دلم و حالی نامعلوم و در هم تنیده.. 

اگر هم خواستید کمی بیشتر و زودتر از حوالات حقیر با خبر شوید، ندایی بدهید تا آدرسِ کانالِ کوچک و به درد نخورِ درویشانه ام را با جغد های هاگوارتز برایتان بفرستم. 

باقی بقایتان

۲۴ شهریور ۹۹ ، ۰۹:۲۶ ۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
کاکتوسِ خسته

و سلاحه البکاء

بعد از سلام و مشتقاتش، اگر حالِ این روز هایم را بخواهید، گاه و بیگاه و تباه و غمگینم! جوشش سرچشمه ی اشک را تا پشت پلک هایم حس می کنم و خبری از بارش نیست! حجمِ سرطانیِ گلوگیر به قصد مرگم جاگیر شده و با هر تلنگر جانم را می لرزاند..

از همان روز های پیش از محرم که ملتفت شدم امسال هم مثل سالهای پیشین قرار نیست نفسی را در مجلسِ روضه ی ارباب بگذرانم و وعده ی سالهای بعد و بعدی که نمی دانم هستم یا نه! با هر پست و استوریِ این هیئت و آن چای روضه، یک بار ویران می شوم و از نو ساخته می شوم! ما روضه ی خانگی نداریم. از کتیبه و سیاهی هم خبری نیست. از وقتی یادم است، محرم هایم جلوی تلویزیون با مادری که به شدت اشک می ریزد و پدری که مجسمه گون، نشسته و در افکارش غرق شده و آثاری از دلشکستگی در چهره اش پیدا نیست، گذشته و یا حتی نگذشته! وعده ی جدید مادرم هم این است و قبول بشوم و بروم قم و آنطور که دلم می خواهد زندگی کنم..! محرم ها را در حرم بگذرانم و شب های قدر را در جمکران! تفریحاتم هم لابد به راه است! دیروز هم که می گفت آرزو می کنم هرچه زودتر ازدواج کنی و بروی. گفتم بارک الله! بروم گیر یک آدمِ بدتر بیفتم؟!

نه تقصیر مادرم است، نه پدرم. این بی لیاقتیِ خودم است دائم پس زده می شوم. امروز بعد از ماه ها ساعتی تنها شدم و موقعیتی پیش آمد و به قدرِ اشک هایی از حجمِ سنگینِ سینه ام کم شد. آدمِ اشک های پنهانی ام. تا وقتی هم که هیچ قسمتی از این خانه خلوتی نمی یابم، گریه ناممکن است. گریه بر اباعبدالله، وگرنه درد های خودم که حتی ارزشِ فکر را هم ندارد، چه رسد به اشک.. 

۰۶ شهریور ۹۹ ، ۲۳:۱۰ ۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱
کاکتوسِ خسته

شهدای ما

روستای ما با ماشین یک ساعتی با شهر فاصله دارد. دور افتاده در میانِ بیابان و بیست سالی‌ست که گرفتار خشک‌سالی شده و از رونق افتاده.. هیچوقت روستا و زادگاهم را دوست نداشتم‌ و همیشه فکر می‌کردم در جای اشتباهی به دنیا آمده ام. حقیقتش تا به حال به دلیل عدم علاقه، توجهی هم به آنجا نداشتم و تمام فرصت های انجا بودن، در خیالِ برگشتن به شهر و گوشه ی امنِ اتاقم تباه می‌کردم..
یکی از مواردی که به آن بی توجه بودم، شهدای روستا بود. آنجا دو شهید از دفاع مقدس دارد و یک شهیدِ دیگر، که زیاد درباره اش نمی‌دانم. دو روز پیشی که ظهر رفتیم بهشت زهرا تا خلوت باشد، جرئت پیدا کردم و به مزار آن دو شهید نزدیک شدم. راستش من همیشه فکر می‌‌کردم شهید باید مشهور و سرشناس باشد و اگر کسی رو اورا نشناسد، ارزشی ندارد! اما نیروی عجیبی من را به آن سمت می‌کشید‌. به سمتِ شهدا. دقیق تر شدم.. جفتشان زمانِ شهادت تنها بیست سال داشتند. دقیقا بیست سال، و به فاصله ی پنج سال از هم شهید شده بودند. یکیشان سر پل ذهاب، و دیگری شلمچه. عملیاتِ کربلای چهار.. نمی‌دانم چه کششی آن میان بود که محوشان شده بودم. شاید هم سن های نزدیکمان آن احساسِ قرابت را بیشتر می‌کرد.. هرچه بود، غریب بود..
تجربه نکرده بودم..
کشش بود اما تفاوت هم کم نبود.. من دائم محیطم را سرزنش می‌کنم که مانع پیشرفتم است و از زندگی غر زدنش را یاد گرفتم و منفی نگری، آنوقت آنها سی و چند سال قبل، از کوره روستایی که حتی کسی اسمش را نشنیده و چندان راه ارتباطی به خارجِ ان نبود، به مقامِ شهادت می‌رسند! آن هم در فرهنگی که می‌دانم و می‌شناسم و در آن رشد کردم و .. جایی که شهید را صرفا دو پاره استخوان می‌دانند، و شهادت؟ متاع دندان گیری نیست برایشان!
شهدا انسان های عجیبی بودند. خیلی عجیب..
نمی‌دانم دقیقا باید چه نتیجه ای از این ماجرا بگیرم یا اینکه حتما باید نکته ای داشته باشد یا نه، اما حیفم آمد حسِ آن لحظات را ثبت نکنم..
همین..

۰۱ شهریور ۹۹ ، ۱۳:۴۸ ۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
کاکتوسِ خسته
پنجشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۹، ۰۲:۳۷ ق.ظ کاکتوسِ خسته
اشک نگاره ای برای او

اشک نگاره ای برای او

مدتی‌ست که قصد دارم از "من" بنویسم؛ اما "من" هیچ ارزشی ندارد! نه ارزشِ گفتن، نه نوشتن، و نه حتی خوانده شدن! هر چه هست، اوست. هر چه دارم از اوست. اصلا من نیستم که؛ روح الله در من دمیده شده و این مقادیرِ مادیِ فانی را وجود بخشیده‌. گمراهی‌ست اگر اصل را کنار بگذارم و از حواشیِ ناموزونِ من بنویسم! به قولِ عالمی، هرچه می‌کشیم از من است. شاید "من" زیاد در این خطوطِ نامتوازن تکرار شود و ارزشِ ادبی اش را کاهش دهد‌، اما چه باک که باید گذاشت و گریخت و هرچه را که غل و زنجیر کند پای پریدن را به خاشاکِ منحوسِ قفسِ زمین. باید گریخت و «فر الی الحسین علیه السلام» که «اِنَّ الْحُسین مِصباحُ الْهُدی وَ سَفینَهُ الْنِّجاة»
حال چه گذشته بر خلیفة الله که بهشتِ فردوس را به بهایی ناچیز، برای برزخِ جهنمینی به نامِ زمین و چار صباحی دم و بازدم فروخته و دلخوشِ این ضررِ عظماست، خدا می‌داند! یا ابلیس زیادی کاربلد بود، یا ما به غایت سست عنصر! عاقبت از «اصحاب المشئمه» ایم یا «اصحاب المیمنه»؟ الله اعلم!
حسین علیه السلام را جا گذاشتیم. حسین علیه السلام را در سال ۶۱ هجری قمری در خاک های مقدسِ سرزمینِ نینوا، در گودیِ قتلگاه جا گذاشتیم. و حالا قرن‌هاست که جانِ بی ارزشمان را، دنیای خوار و خفیف تر از آبِ بینیِ گوسفند را دو دستی چسبیده ایم و هرروز عاشورایی رقم می‌زنیم و به تماشای حادثه می‌نشینیم.. مگر نه اینکه «کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا»؟
فقط دلخوشیم به سفینه ی نجاتمان و شبکه های ضریحِ سرخ، که دستی بیندازیم و بگیرند و بلندمان کنند. آنها خیلی خوب طریقِ عبودیت را می‌دانند. دلخوشیم به اینکه صرفا شیعه ی دهه ی اول محرم نیستیم. دلخوشیم به اشک های ریخته شده برای پسرِ فاطمه سلام الله علیها و دل گره زدیم به لرزه های خانه -ی حبِ دنیا- خراب کنِ قلبمان پسِ هربار شنیدنِ نامِ آسمانیِ حسین علیه السلام..
یوسفِ کنعانی نیستم، اما تو بخر مرا..
بامدادِ ۳۰ مردادِ ۱۳۹۹
#مسکین_۳۱۴

۳۰ مرداد ۹۹ ، ۰۲:۳۷ ۵ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
کاکتوسِ خسته