چالش فکر متفاوت

سلام!

دوباره سر و کله م پیدا شد با یه چالش جدید! وبلاگ یک مسلمان چالشی رو به راه انداخته به نام "متفاوت فکر کنیم" 

در این چالش ما باید جملات ساده رو به زیبا ترین و هنرمندانه ترین شکل ممکن که به ذهنتمون می رسه باز نویسی کنیم، و به کمک هم قوه خیال و شاعرانگیمون رو تقویت کنیم.

 

به جمله ی ساده ی زیر (مثال اصلی، چالش) توجه کنید.

و من آماده ی رفتن شدم.

 

حالا این جمله رو به متفاوت ترین شکل می نویسیم.

و مهیای گام برداشتن در طریق ناشناخته ی رو به رویم شدم.

 

حالا اگر دوست داشتید جمله ی زیر رو به با دید شاعرانه و خیال انگیز خودتون بازنویسی کنید.

گریه ام گرفت.


 

+از همه ی کسانی که این پست رو می خونن دعوت می کنم که در این چالش شرکت کنن.

جملاتتون رو هم می تونید زیر این پست بگید و هم زیر پست اصلی.

 

+شما هم جمله ی انتخابی خودتون رو در قالب یک پست منتشر کنید تا این چرخه ادامه پیدا کنه.(جمله اولیه ساده باشه نه شاعرانه)

  • کاکتوسِ خسته
  • جمعه ۲۴ آبان ۹۸

بچه های هفت ساله در لباس ۱۷ ساله!

از صبح هوا ابری بود. از اخبار هواشناسی شنیده بودم ممکنه بارون بگیره اما زیاد توجهی نداشتم و با خودم می‌گفتم "مثل اخبار قبلیشون!".
هرچقدر ساعت می‌گذشت هوا تاریک تر و ابر ها سیاه تر و فشرده تر می‌شدن. سر کلاس جامعه تمام هوش و حواسم به پنجره و هوای بیرون بود که بارون گرفت! بعد استشمام بوی بارون و خوردن هوای خنک به صورتم دیگه نتونستم خویشتن داری کنم و مطلقا چیزی از درس نفهمیدم!
بعد از جامعه رفتیم توی حیاط نشستیم و شروع کردیم به توطئه چینی بر علیه مامان! حتی وقتی خانوم ضیا هم اومد جمعمون کنه بچه ها گفتن خانوم داریم غیبت میکنیم!وقتیم که دوباره برگشت با خنده گفت جرئت دارید برید پیش خودش!
بعد از پایان توطئه چینی، کم کم‌ ابر های فوق سیاه و وحشی اومدن و رعد و برق های نابود کننده و معروفِ بندر خودشون رو نشون دادن! انگاری یهو آسمون پاره شد و بارون با شدت و حجم زیاد روی زمین ریخت! توی مدت کم هرجایی که کمی زمین نا هم سطح بود دریاچه درست شد!
یه واقعیت درباره ی بچه های بندر اینه که کلا در طول عمرشون خیلی کم بارون میبینن، اون هم به دو دلیل:
۱. خیلی کم بارون میاد!
۲. همیشه بارون های طوفانی و کوتاه و مقطعی میاد.(اگرم مقطعی نباشه به شدت طوفانیه)
به خاطر این موارد سعی می‌کردیم از این بارون که یقین داشتیم عمرش خیلی کوتاهه، نهایت لذت رو ببریم.
توی حیاط چرخیدیم و شعر خوندیم و دست زدیم و کیف کردیم، تا اینکه آسمون عصبانی شد و از خانوم ضیا اینا اصرار و از ما انکار که بسه دیگه برید توی کلاس!
از اونجایی که ما (دهم انسانی خیلی قدیم، یازدهم انسانی قدیم و دوازدهم انسانی الان) حرف زور توی کتمون نمیره، دوباره مجبور شدیم برنامه های خودمون رو اجرا کنیم!
نماینده ی کلاس ما مهرنوشه. اول مثل بچه های حرف گوش کن رفتیم توی کلاس تا با فراغ خاطر، عقل هامون رو روی هم بذاریم و یه جورِ شیرین و دلچسب بپیچونیمشون! کلاس ما دقیقا کنار دفتره و از در های سالنِ کلاس ها دور. (لعنت به جبر جغرافیایی!)
بعد از اینکه اوضاع مساعد شد مهرنوش جلو افتاد و همه ی ما پشت سرش با تمام سرعت می‌دویدیم! از در پشتی که بیرون رفتیم نفس راحتی کشیدیم، با خنده و ذوق می‌چرخیدیم و جیغ جیغ میکردیم و توی آب های جمع شده می‌پریدیم، که یهو نوای "ضیا اومد" همه رو شوکه کرد اما چیزی از لذت ما کم نکرد و فقط هیجان ماجرا رو زیاد کرد! دور مدرسه ما بدو و ضیا بدو!
این پیچوندن ها و "ما بدو ضیا بدو" ها به همون یه بار خلاصه نشد.
امروز بچه های دوازده انسانی، ارشد ها و کنکوری مدرسه، بچه شده بودن!

  • کاکتوسِ خسته
  • شنبه ۱۸ آبان ۹۸

آدم بی استعداد وجود داره؟

چند وقتیه که با معضل "من چرا هیچ استعدادی ندارم؟" رو به رو شدم. حس خیلی آزار دهنده ایه که فکر کنی در هیچ چیز استعداد نداری.

از وقتی که یادم میاد همینجوری بودم. یه دانش آموز شیطون و سر به هوا و درس نخون، اما بیست بگیر! که همه فکر میکنن خیلی خرخونه و دائم میپرسن "روزی چند ساعت درس میخونی؟ فلان درس رو چجوری میخونی که متوجه میشی؟" حالا بیا و ثابت کن که من درس نمیخونم. فلان درس رو هم خیلی معمولی میخونم! نمیدونم میشه اسم این آپشن (کم خون و بالا بگیر!) رو استعداد گذاشت یا نه، اما فعلا این برای من مهم نیست.
حس میکنم نسبت به آدمای اطرافم خیلی پایین ترم. یا درواقع خیلی عقبم.. نمیدونم این حس از کجا نشات میگیره اما چند وقتیه که روان منو به کل بهم ریخته!
اوضاع وقتی بدتر میشه که هرچقدر که میگردم هیچ استعداد و هنری رو توی خودم پیدا نمیکنم:|
خیلی سخته که وقتی بقیه دارن از استعداد هاشون میگن تو ساکت بمونی. بعد اونام هی بیشتر فخر بفروشن:| اون لحظه دلم میخواد اون شخص رو بگیرم و یه دل سیر بزنمش:/
شاید هم استعداد دارم و توی ۱۷ سال زندگیم هنوز نتونستم کشفش کنم. که خب بعید به نظر میاد که در طی این همه سال حتی یه توانایی رو در خودم پیدا نکنم.
شاید هم واقعا من همون استثناء هستم که هیچ استعدادی نداره:(

  • کاکتوسِ خسته
  • يكشنبه ۱۲ آبان ۹۸

جخ آمدیم و حکمتش را نفهمیدی، آن‌وقت چه؟

- تو برای چی رو می گیری؟

- خب، برای اینکه نامحرم نبیندم... قبول! کریم هم نامحرم است، اما ...

باب جون گل از گلش شکفت. انگار چیزی کشف کرده بود. دست مریم را در دست گرفت:

- هان، بارک‌الله اشتباهت همین جاست. رو گرفتن برای فرار از نامحرم نیست. واِلا من هم میدانم، نامحرم که لولو نیست، جخ پاری‌وقت‌ها مثلِ همین کریم، اصلا خودیه... نه! رو گرفتن برای این است که خدا گفته. خدا هم مثلِ رفیقِ آدمه. یک رفیق به آدم یک چیزی بگوید، لوطی گری می گوید بایستی انجام داد.

- این درست که خدا گفته، اما حکمتش همان است که گفتم، برای فرار از...

باب جون حرفِ مریم را برید:

- حکمتش را ول کن. این جایش به من و تو دخلی ندارد. وقتی رفیقِ آدم چیزی از آدم خواست، لطفش به این است که بی حکمت و بی‌پرس و جو بدهی. اگر حکمتش را بدانی که به خاطرِ حکمت داده‌ای، نه به خاطرِ لوطی‌گری. جخ آمدیم و حکمتش را نفهمیدی، آن‌وقت چه؟ انجام نمی‌دهی؟

 

#منِ او

  • کاکتوسِ خسته
  • يكشنبه ۱۲ آبان ۹۸

اچرات و اپرات

من از اون دسته آدم هایی هستم که مدرسه برام جذابیت خاصی نداره. نه بخش تحصیلیش و نه بخش های پرورشیش. کلا شخصیت قانون و روتین پذیری نیستم اما نمیشه که مدرسه نرم!
امسال هم با اینکه سال آخر هستیم اما درس های به درد نخور و غیر نهایی دو سه تایی داریم. منم نهایت استفاده رو از اون کلاس ها میبرم! (لذت سازی میکنم برای خودم تا خاطره ی خوشی ازش باقی بمونه!) عموما سر اینجور کلاس ها یا میخوابم، یا چیزی میخورم، یا هم اینکه کتاب غیر درسی میخونم. (بچه ها میگفتن ما یه بار نشد کتاب دست تو نبینیم. بهشون گفتم من اگه کتاب غیر درسی نخونم میمیرم!)
خوابیدن سر کلاس لذت انکار ناپذیریه. یعنی حتی اون میز و نیمکت سخت مثل پر قو نرم میشن! (البته باید زاویه ی درست رو پیدا کرد تا گردن درد نگرفت!) 

اون میز سفت از این تخت نرم، لذت بخش تر میشه!

وقتی سر کلاس درس، کتاب غیر درسی میخونم، جاذبه ی کتاب برام دو چندان میشه. به حدی غرق کتاب میشم که از اطرافم و معلم و همه چیز غافل میشم. حتی به جرئت میتونم بگم خیلی بهتر کتاب رو میفهمم! 

 

+شبکه یک یه فیلم گذاشته که توی جزیره هرمزه. اسم پسره رو گذاشتن کهور:| ما خودمون از این اسما نمیذاریم که اینا میان میذارن:/ کهور آخه؟ شما اصن میدونید کهور چیه؟ بعدم توی جزیره هرمز هیچکس بندری حرف نمیزنه تازه لهجه آبادانی هم دارن؟:| اصلا استان هرمزگان و بندر و لهجه و آهنگ بندری و همه چیز خیلی مظلوم واقع شده. به طرف میگی بندری حرف بزن، لهجه ی جنوب غرب میگیره. آهنگ بوشهری رو میگن بندری.. یکم بشناسید دیگه.

  • کاکتوسِ خسته
  • يكشنبه ۱۲ آبان ۹۸
لذتِ عشق ، به همین حس بلاتکلیفی‌ست‌!
لطفِ تو شاملِ حالم بشود، یانشود..!