۲۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

خب چرا استرس؟

منی که تا الان بیخیال ترین بودم الان استرس وحشتناکی به جونم افتاده به حدی که دلم میخواد گریه کنم. مطمئنم امشب بی خواب میشم.

 

+به نظرتون روز اول مدرسه گوشی ببرم یا هنوز زوده؟

 

+یه فایل صوتی رو هم پیوست متن میکنم در باب اشک و آه برای مدرسه تا بیشتر گریه‌م بگیره:( فایل صوتی توی وبلاگ نشون داده نمیشد. بیاید فیلمش رو ببینید:(

 

 

  • کاکتوسِ خسته
  • يكشنبه ۳۱ شهریور ۹۸

تراوشات ذهنی یک سال آخری

هنوز باورم نمیشه که فردا قراره برم مدرسه. یکیتون پاشه بیاد یه سیلی به من بزنه یا یه نیشگونی چیزی بگیره بلکم باورم بشه و یکم به خودم بیام و برم وسایلم رو آماده کنم:/ بله من هنوز هیچکدوم از وسایلام رو آماده نکردم و کل لوازم تحریری که خریدم اینه: خودکار قرمز و آبی، مارک ایرانیِ کیان. (دارم تبلیغات میکنم :دی!) اما حقیقتا خیلی میترسم. یعنی منو ترسوندن. از سال آخر و سخت گیری های مربوط به کنکور و ... امیدوارم که این سال تحصیلی هم به خیر خوشی تموم بشه. عصری زنگ زدم به سرویسم که باهاش هماهنگ کنم. خیلی خانوم باحالیه. خیلی باهاش حال کردم و کلی خندیدم! از اون خوش خنده هاست و فکر میکنم برعکس سال قبل با این سرویسم خوب کنار بیام!

+تازه میخواستم توی گودریدز فعال بشم که یهویی بوی ماه مدرسه اومد:/ اما قول میدم بعد تموم شدن این لعنتی و گرفتن دیپلم کتابفروشی ها رو بترکونم. کتابخوان برتر سال بشم! توی تمام مسابقه های کتابخوانی شرکت کنم. (خیلی دوست دارم چون تا حالا شرکت نکردم!) و خلاصه با یه برنامه ریزی دقیق و هدفمند کلی کتاب خوب بخونم:)

 

+اینکه همش دارم میگم سال آخر و همه جا مینویسم و همش با خودم تکرار میکنم برای اینه که این لذت رو فراموش نکنم که هشت ماه دیگه تماااام میشه^^

  • کاکتوسِ خسته
  • يكشنبه ۳۱ شهریور ۹۸

نخوانید. این پست حاوی ذوق های یک دختر ۱۷ ساله برای اولین آشپزی اش است!

امروز (یعنی دقیقا از بعد اذان مغرب) روز خوبی بود برام و دلم خواست ثبتش کنم. توی چند پست قبل از تلاش های مادرم برای آشپز کردن بنده گفتم. باید بگم که بله، تلاش های مادرم جواب داد! منی که هرگز فکرش رو نمیکردم روزی بتونم خودم و به تنهایی کنار گاز بایستم غذا طبخ کنم امشب دقیقا همین کار رو انجام دادم. گرسنگی بهم فشار آورده بود و خونه تنها بودم. البته کمی خورشت داشتیم اما برنج نه. بنده هم در تصمیمی آنی شروع کردم به آماده کردن برنج. اون هم چی؟ برنج آبکشی، و با ته دیگ! باید بگم که این کار برای من فتح بزرگی بود. چون من تا به حال حتی کته هم درست نکرده بودم و همیشه از آبکش کردن برنج ترس داشتم چون فکر میکردم آب جوش روم میریزه! و امروز بخاطر گرسنگی (آدم بخاطر گشنگی مجبور به چه کارایی میشه ها!) بر ترس همیشگیم غلبه کردم و شدیدا خوشحالم!!!! بیشتر از اون بخاطر اینکه برنج عالی شده بود و ته دیگ هم فوق العاده. اهل بیت خونه نبودن و وقتی اومدن خیلی ذوق کردن خصوصا برادر! مامان ذوق این رو داشت که خسته شده بود و حتی وقتی توی راهرو بوی برنج رو حس کرده بود با خودش گفته بود کاش برنج داشتیم تا غذا میخوردم! و برادر بخاطر اولین آشپزی خواهرش! خلاصه تجربه ی فوق العاده ای بود و بار مسئولیت ها رو سنگین تر کرد چون مامان از این فرصت استفاده کرد و گفت "از این به بعد برنجا رو تو درست میکنی!" 

 

+به سحر میگفتم آشپزتون توی خوابگاه منم!

+خدایا شکرت:)

  • کاکتوسِ خسته
  • شنبه ۳۰ شهریور ۹۸

مسلمون باید زرنگ باشه

می گفتند: «اگرخواستی صدقه بدهی، همین طوری صدقه نده؛ زرنگ باش، حواست جمع باشد، صدقه را از طرف امام رضا(ع) برای سلامتی آقا امام زمان(عج)  بده. برای دو معصوم است؛ دو معصومی که خدا آن ها را دوست دارد. ممکن نیست که خداوند این صدقه را ردّ کند. تو هم اینجا واسطه گری ات را می کنی؛ تو واسطه ای و همین حقّ واسطه گری است که اجازه می دهد تو به مراحل خاصّ برسی.»

 

[حاج آقا مجتبی تهرانی]

  • کاکتوسِ خسته
  • شنبه ۳۰ شهریور ۹۸

ژن خوک

فیلم "ژن خوک" رو دیدم و رسما دلم میخواد زار بزنم (گریه). آقای هادی حجازی فر من که شیفته بازی شما بودم‌ از قبل. آقای سینا مهراد شما هم خیلی پیشرفت کردی دمت گرم. ولی حاجی فیلمای این ژانری می‌سازید جوونا رو نابود کنید؟ (گریه) لاتاری؟ ژن خوک؟ (گریه شدید تر) از شدت غم زیاد بقیه فیلمای این مدلی یادم نمیاد:(

  • کاکتوسِ خسته
  • جمعه ۲۹ شهریور ۹۸

دست به دست هم دهیم به یاری:|

پاشید بیاید یه کمکی کنید فونت وبلاگو عوض کنم‌.

هرکاری میکنم نمیشه:/

  • کاکتوسِ خسته
  • پنجشنبه ۲۸ شهریور ۹۸

مامانِ ۱۷ ساله و منِ ۳۷ ساله

انگار جایگاه من و مامانم کم کم داره عوض میشه. اون شده مثل دختر ۱۷ ساله ای که شور و هیجان جوانی به سر داره و اشتیاق انجام کار های جدید؛ من خانوم خونه ای که باید به مسائل خانه داری برسم. تازگیا هم که میبینه با غذا درست کردن حال نمیکنه، داره ریز ریز غذا درست کردن رو یادم میده. البته این کارهاش چندان هم زیرپوستی و ریز نبود. در عرض چند ماه من رو از گوشه اتاقم به پای ظرفشویی، تهیه کردن مواد اولیه ِغذا و حالا هم به پای گاز کشوند! شاید واقعیت قضیه اینقدر جدی و بزرگ نباشه. شاید مامانم داره سعی میکنه مثل خیلی از مادر های دیگه دخترش رو کدبانو بار بیاره. اما این تغییرات انقدر یهویی بود و با سرعت پیش رفت که دقیقا همون حسی که اول گفتم رو بهم منتقل میکنه. البته اگر هم اونجوری باشه چندان عجیب نیست. مامان من مثل خیلی از دخترای دیگه ی دهه ی شصت در عنفوان جوانی ازدواج کرد و در همان عنفوان بچه دار شد (من!) و کلا از دنیا و رویا هاش دور شد؛ و تعجبی نداره که همون حس حال توی وجودش مونده باشه و بخواد از یه طریقی جای خالی اون ها رو پر کنه (نمیدونم میتونم منظورم رو برسونم یا نه) علی ای حال از جو به وجود اومده چندان ناراحت نیستم. شاید من و مادرم اونقدر صمیمی و رفیق نباشیم اما رابطمون به حدی هموار هست و چهره ی مامانم به حدی جوان هست (و شاید هم چهره ی من بزرگ نشون میده!) که هرکسی ما رو نشناخته گفته "شما خواهرید؟!" و مادر گرامی هربار بعد شنیدن این جمله سوالی (جمله سوالی؟:/) تا مدت ها شارژ میشه!

+اینکه دارم خودم رو مجبور به نوشتن و ردیف کردن جملات میکنم، اینه که دارم سعی میکنم نوشتنم رو بهتر کنم.

+تاحالا با دوستی به اندازه ای صمیمی نشده بودم که بهش بگم "عزیزدلم"! دفعه قبلی که داشتم ویس میگرفتم و آخر صحبتام گفتم "عزیزم"، چند لحظه مکث کردم و نفسم از خجالت در سینه حبس شد! بهش گفتم تاحالا (توی صحبتام) به کسی نگفته بودم عزیزم. و نگم از ذوق کردنش! ^^

  • کاکتوسِ خسته
  • پنجشنبه ۲۸ شهریور ۹۸

محبوب من اجازه میفرمایید گاهی خواب شما را ببینم ؟!

 

 

محبوب من، شما که میروید همه میروند.

حتی تنهایی هم تحمل نمیکند‌. تنهایی هم میرود...

  • کاکتوسِ خسته
  • چهارشنبه ۲۷ شهریور ۹۸

سریال فاخر!

فیلم ستایش و دیدین؟ ستایش یک ، دو و حالا سه! اون اوایل (که البته وقتی که پخش می‌کرد بچه بودم) فیلمش برام جذاب بود. خب موضوعش هم جالب و جذاب بود. اما بعد از اینکه همه رو کشتن و اون گریم جذابِ ستایش رو توی فصل دوم به وجود آوردن فیلمش برام بی مزه شد! (اونقدر از گریمش توی فصل دوم شکایت کردین که برای تلافی همون یدونه عینک و هم برداشتن که "ببنین اگه گریم نکنیم این میشه، حالا هی گله کنین!") وقتی شنیدم که قراره سومین فصل از این سریال فاخر هم ساخته بشه چهار ستون بدنم لرزید! با خودم فکر می‌کردم دیگه قرار کی رو بکشن؟ یادمه به مامان گفتم مگه اینکه دوباره طاهر رو زنده کنن وگرنه دیگه فیلم خیلی بی مزه میشه! الانم که فیلم پخش میشه نمیبینمش. باهاش حال نمیکنم:/

+ هیچ دلیلی برای سر هم کردن این جملات پیدا نمیشه جز اینکه دلم میخواست پست بزارم و موضوع جذاب تری نبود!

  • کاکتوسِ خسته
  • سه شنبه ۲۶ شهریور ۹۸

مرد بودن یعنی قدرتنمایی؟

من مردم میتونم توی هر چیزی دخالت کنم.
من مردم میتونم هر تصمیمی دلم خواست بگیرم.
من مردم...
من مردم...
من مردم...

اگه مرد بودن این همه باحاله و آدم به واسطه مرد بودن میتونه اینهمه اختیارات به دست بیاره پس من چرا آرزو نکنم که کاش مرد بودم؟

  • کاکتوسِ خسته
  • سه شنبه ۲۶ شهریور ۹۸
لذتِ عشق ، به همین حس بلاتکلیفی‌ست‌!
لطفِ تو شاملِ حالم بشود، یانشود..!