۱۹ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

حرمله یا مرحله؟!

میگه "مرحله" تیر زد توی گلوی علی اصغر، اونم "سَهید" شد!

 

+بیاید سنت حسنه ی پیوند های روزانه رو ترویج بدیم. یه سر به پیوند های روزانه هم بزنید:)

  • کاکتوسِ خسته
  • چهارشنبه ۲۹ آبان ۹۸

حرف هایی که هیچوقت زده نمی‌شوند

دلم میخواد بگم هیچوقت میاید به کسی که میخواد کنکور بده بگید خب شاید اینو قبول نشدی برو یه آزمون دیگه ام ثبت نام کن و برای اونم بخون؟
من وقتی قراره که برای حوزه بخونم آزمون بدم، چون بهش علاقه دارم نهایت تلاش و وقتم رو روش میذارم و اصلا به قبول نشدن فکر هم نمیکنم.
اما وقتی شما اینجوری صحبت میکنید و دائم انرژی و حس منفی میدید که "اگر نشد، اگر نشد.." با سابقه ای که از خودم دارم میدونم که با این حس های منفی اطرافم هیچکدوم رو قبول نمیشم.
من اگر قرار باشه کل زمانم رو روی هدفم بذارم رسما خوندن برای کنکور اتلاف وقت و انرژی به حساب میاد.
یه کنکوری هیچوقت نمیاد خودش و ذهنش و هدفش رو تقسیم کنه. اینکار از نظر اون دیوونگیه!
خب منم فرقی با اون ندارم که..
اگه قرار باشه روزی ۷ الی ۸ ساعت درس بخونم و آزمون آزمایشی ثبت نام کنم و بخوام کل ذهنم و روی این بذارم، هدف و علاقه ی اصلیم چی میشه؟ خوندن برای کنکور زمین تا آسمون با مدرسه فرق داره. یعنی کل وقت و انرژی براش میره..
برنامه ریزی و این حرف ها صرفا شعاره. انجام دادن همزمان دو کار که هیچ اشتراکی با هم ندارن فقط انرژی رو تلف میکنن و در اکثر اوقات نتیجه مطلوبی‌ نمیدن..
اگر اشتباه میگم، بهم بگید و زیر پست درستش رو توضیح بدید

  • کاکتوسِ خسته
  • سه شنبه ۲۸ آبان ۹۸

با خروار ها ناراحتی بخوانید..

زندگیم توی یه طوفان وحشتناک گیر کرده. نمیتونم با خانوادم صحبت کنم و حس های درونیم رو باهاشون درمیون بذارم. نمیتونم یهشون بگم که به هیچ وجه به فرهنگیان و معلمی علاقه ندارم..
میدونم اگر یخوام کنکور بدم تمام وقتم رو روی کنکور بذارم و واقعا برای قبولیش درس بخونم از هدف و علاقم دور میشم. اگرم بخوام به هدفم برسم نمیتونم به کنکور کامل برسم. اگرم بخوام جفتشون رو بخونم.. هر دو نصفه میشه. خانوادم میگن یهونه میاری و برنامه ریزی کن. چی میتونم بگم جز چشم؟!
مجبورم برای چیزی و هدفی که ذره ای بهش علاقه ندارم بخونم و دم نزنم.. نمیدونم چی پیش میاد..

  • کاکتوسِ خسته
  • سه شنبه ۲۸ آبان ۹۸

نای دل

سلام
نمیدونم حرفام رو چجوری و از کجا شروع کنم، فقط میدونم که شکایت دارم! و میخوام سعی کنم با نوشتن و خالی کردن ذهنم، از بار فکری و عصبیم کم کنم.
خودتونم می‌دونید که هیچوقت نمیشه به همه ی بیمار ها یک نسخه برای درمان داد، یا همه ی ماشین های خراب شده رو با یه روش (مثلا تعویض روغن ماشین) درست کرد. یک روانشناس هیچوقت با تمام مراجعانش به یک شکل برخورد نمیکنه.
با توجه به گفته هام که احتمالا باهاشون موافقید! میتونم این رو بگم که با تمام دانش آموز ها هم نمیشه یک جور رفتار کرد. نمیشه به زور برای اونا هدف سازی کرد و هُلِشون داد به سمتی که خودمون دلمون میخواد.
مثلا من اصلا دلم نمیخواد که بقیه رو توجیح کنم که دوست ندارم آزمون آزمایشی ثبت نام کنم و با وجود شرایط و درس خوبم، که میدونم بالای ۷۰ درصد امکان قبولی در دانشگاه فرهنگیان رو دارم، دوست ندارم برم کنکور بدم!
چند وقت پیش درباره نظام آموزشی چین (فکر کنم چین بود!) مطلبی رو خوندم، با این مضمون که ۴۰ درصد از دانش آموزان کنکور نمیدن و به سمت حرفه ای میرن که در مدرسه یاد گرفتن، و به جرئت میتونم بگم که اگر چنین نظام آموزشی ای داشتیم قطعا جزو اون ۴۰ درصد بودم!
نمیدونم چجوری حس های درونیم رو بیان کنم که درک کنید. من هیچوقت شغل برام مهم نبوده، یعنی حاضر بودم که در رشته یا مکانی که دوست دارم درس بخونم حتی اگر ممکن باشه که بعدش شغلی نداشته باشم. اون آرامشی که در لحظه دارم برام مهمه. شاید اگر به نصیحت اطرافیان گوش کنم و درس بخونم و کنکور بدم و فرهنگیانِ شهر خودم قبول بشم و بازم درس بخونم و معلم بشم و شغل ثابت و درآمد داشته باشم، بازم اونقدر خوشحال نباشم و "مطمئنم" پشیمون میشم که دنبال علاقم نرفتم.
منظورم از حرفای اولم این بود که نمیتونیم تمام دانش آموزان رو به سمت پزشکی یا فرهنگیان سوق بدیم و اونا رو از علاقه و آرامششون، از رویا ها و هدف هاشون دور کنیم به امید پزشک و معلم شدن، و فکر نکنیم که اگر اون دانش آموز قبول نشه چقدر احساس ضعف و شکست میکنه.. همه ی دانش آموز ها مناسب دانشگاه و شغل دولتی نیستن! باور کنید! صرفا کسایی هم که دانشگاه رفتن و فلان مدرک دارن باسواد و باشعور نیستن!
ته تهش اینکه من دارم تلاش میکنم جامعه الزهرای قم قبول بشم. خیلیا به محض اینکه فهمیدن سعی کردن با گفتن بدی های حوزه من رو از تصمیمم پشیمون و دلسرد کنن. اما نمیدونن که من فقط یک بار و لحظه تصمیم گرفتم که "از الان دلم میخواد چادری بشم" و دیگه حتی یک بار، حتی یک بار پشیمون نشدم و ازش سرد نشدم، چون از اعماق قلبم تصمیم گرفتم. درسته در مسئله ی آینده نمیشه صرفا از روی احساس تصمیم گیری کرد و من کلی تحقیق کردم حوزه رو با تمام خوبی ها و بدی هاش میخوام و در کنارش علاقه هم دارم و بازم "مطمئنم" که پشیمون نمیشم.
اون همه سخنرانی نکردم که تهش بخوام حوزه رو انتخاب کنم و بازم مثل دانشگاه تحصیل کنم! منظورم اینه که اگر قرار بشه بین حوزه و دانشگاه یکی رو انتخاب کنم قطعا انتخاب من حوزه‌ست. اونم نه هر حوزه ای. خیلی از حوزه ها مثل خیلی ا مدرسه ها و دانشگاه ها خوب نیستن. دلیلم هم برای اینکه قبول نمیکنم توی شهر خودم، در حوزه تحصیل کنم همینه. با اینکه خانوادم روی دور بودن مسیر مشکل دارن مخالفت میکنن، اما دارم سعی میکنم که از ته دل راضی باشن و مجبورشون نکنم. و بهشونم گفتم که من علاقم اینه و اگر رشته دیگه ای برم، با اینکه بخاطر شما تلاش میکنم اما شک نکنید که به اون رشته و شغل علاقه ندارم.
در آخر، فقط میتونم دعا کنم که خدا خودش من رو در مسیری که صلاح میدونه و درسته قرار بده..
توکل بر خدا

+تازه فهمیدم که اینترنتم سایت های ایرانی رو باز میکنه و شاد و خوشحال مشغول نوشتن شدم!
+کتاب "به خود آ" که سفارش داده بودم در عرض سه روز رسیددددد. خیلی شگفت زده شدم. از مدرسه اومدم و یهو دیدم مسافر از راه رسیده!
+غرغر های منو به بزرگی خودتون ببخشید.
+با اختلافِ پنج نمره، بالاترین نمره کلاس رو در زبان انگلیسی گرفتم و منو ولم کنید خیلی خوشحالم!!!(فکر میکردم خراب کردم!)
+امروز جواب مامان رو دادم و اونکه دلش میخواد همه دربرابرش فقط ساکت باشن و بگن چشم، بهش برخورد و کلی بد و بیراه بهم گفت و فهمیدم تعریف هایی که دیروز جلوی بابا گفت همش چاپلوسی بوده! (صرفا یه جمله ی ساده و خبری گفتم بهش:|) خودش تمدد(آره؟!) اعصاب نداره!
+اومدم که دوباره بیان رو به روز های اوج خودش برگردونم. میدونم که بدون من و مزخرفاتم خیلی خلوت بود! (انگار من نبودم ورشکست شده و انگار تر یه ماهه که پست نذاشتم!)

  • کاکتوسِ خسته
  • دوشنبه ۲۷ آبان ۹۸

چالش فکر متفاوت

سلام!

دوباره سر و کله م پیدا شد با یه چالش جدید! وبلاگ یک مسلمان چالشی رو به راه انداخته به نام "متفاوت فکر کنیم" 

در این چالش ما باید جملات ساده رو به زیبا ترین و هنرمندانه ترین شکل ممکن که به ذهنتمون می رسه باز نویسی کنیم، و به کمک هم قوه خیال و شاعرانگیمون رو تقویت کنیم.

 

به جمله ی ساده ی زیر (مثال اصلی، چالش) توجه کنید.

و من آماده ی رفتن شدم.

 

حالا این جمله رو به متفاوت ترین شکل می نویسیم.

و مهیای گام برداشتن در طریق ناشناخته ی رو به رویم شدم.

 

حالا اگر دوست داشتید جمله ی زیر رو به با دید شاعرانه و خیال انگیز خودتون بازنویسی کنید.

گریه ام گرفت.


 

+از همه ی کسانی که این پست رو می خونن دعوت می کنم که در این چالش شرکت کنن.

جملاتتون رو هم می تونید زیر این پست بگید و هم زیر پست اصلی.

 

+شما هم جمله ی انتخابی خودتون رو در قالب یک پست منتشر کنید تا این چرخه ادامه پیدا کنه.(جمله اولیه ساده باشه نه شاعرانه)

  • کاکتوسِ خسته
  • جمعه ۲۴ آبان ۹۸

بچه های هفت ساله در لباس ۱۷ ساله!

از صبح هوا ابری بود. از اخبار هواشناسی شنیده بودم ممکنه بارون بگیره اما زیاد توجهی نداشتم و با خودم می‌گفتم "مثل اخبار قبلیشون!".
هرچقدر ساعت می‌گذشت هوا تاریک تر و ابر ها سیاه تر و فشرده تر می‌شدن. سر کلاس جامعه تمام هوش و حواسم به پنجره و هوای بیرون بود که بارون گرفت! بعد استشمام بوی بارون و خوردن هوای خنک به صورتم دیگه نتونستم خویشتن داری کنم و مطلقا چیزی از درس نفهمیدم!
بعد از جامعه رفتیم توی حیاط نشستیم و شروع کردیم به توطئه چینی بر علیه مامان! حتی وقتی خانوم ضیا هم اومد جمعمون کنه بچه ها گفتن خانوم داریم غیبت میکنیم!وقتیم که دوباره برگشت با خنده گفت جرئت دارید برید پیش خودش!
بعد از پایان توطئه چینی، کم کم‌ ابر های فوق سیاه و وحشی اومدن و رعد و برق های نابود کننده و معروفِ بندر خودشون رو نشون دادن! انگاری یهو آسمون پاره شد و بارون با شدت و حجم زیاد روی زمین ریخت! توی مدت کم هرجایی که کمی زمین نا هم سطح بود دریاچه درست شد!
یه واقعیت درباره ی بچه های بندر اینه که کلا در طول عمرشون خیلی کم بارون میبینن، اون هم به دو دلیل:
۱. خیلی کم بارون میاد!
۲. همیشه بارون های طوفانی و کوتاه و مقطعی میاد.(اگرم مقطعی نباشه به شدت طوفانیه)
به خاطر این موارد سعی می‌کردیم از این بارون که یقین داشتیم عمرش خیلی کوتاهه، نهایت لذت رو ببریم.
توی حیاط چرخیدیم و شعر خوندیم و دست زدیم و کیف کردیم، تا اینکه آسمون عصبانی شد و از خانوم ضیا اینا اصرار و از ما انکار که بسه دیگه برید توی کلاس!
از اونجایی که ما (دهم انسانی خیلی قدیم، یازدهم انسانی قدیم و دوازدهم انسانی الان) حرف زور توی کتمون نمیره، دوباره مجبور شدیم برنامه های خودمون رو اجرا کنیم!
نماینده ی کلاس ما مهرنوشه. اول مثل بچه های حرف گوش کن رفتیم توی کلاس تا با فراغ خاطر، عقل هامون رو روی هم بذاریم و یه جورِ شیرین و دلچسب بپیچونیمشون! کلاس ما دقیقا کنار دفتره و از در های سالنِ کلاس ها دور. (لعنت به جبر جغرافیایی!)
بعد از اینکه اوضاع مساعد شد مهرنوش جلو افتاد و همه ی ما پشت سرش با تمام سرعت می‌دویدیم! از در پشتی که بیرون رفتیم نفس راحتی کشیدیم، با خنده و ذوق می‌چرخیدیم و جیغ جیغ میکردیم و توی آب های جمع شده می‌پریدیم، که یهو نوای "ضیا اومد" همه رو شوکه کرد اما چیزی از لذت ما کم نکرد و فقط هیجان ماجرا رو زیاد کرد! دور مدرسه ما بدو و ضیا بدو!
این پیچوندن ها و "ما بدو ضیا بدو" ها به همون یه بار خلاصه نشد.
امروز بچه های دوازده انسانی، ارشد ها و کنکوری مدرسه، بچه شده بودن!

  • کاکتوسِ خسته
  • شنبه ۱۸ آبان ۹۸

آدم بی استعداد وجود داره؟

چند وقتیه که با معضل "من چرا هیچ استعدادی ندارم؟" رو به رو شدم. حس خیلی آزار دهنده ایه که فکر کنی در هیچ چیز استعداد نداری.

از وقتی که یادم میاد همینجوری بودم. یه دانش آموز شیطون و سر به هوا و درس نخون، اما بیست بگیر! که همه فکر میکنن خیلی خرخونه و دائم میپرسن "روزی چند ساعت درس میخونی؟ فلان درس رو چجوری میخونی که متوجه میشی؟" حالا بیا و ثابت کن که من درس نمیخونم. فلان درس رو هم خیلی معمولی میخونم! نمیدونم میشه اسم این آپشن (کم خون و بالا بگیر!) رو استعداد گذاشت یا نه، اما فعلا این برای من مهم نیست.
حس میکنم نسبت به آدمای اطرافم خیلی پایین ترم. یا درواقع خیلی عقبم.. نمیدونم این حس از کجا نشات میگیره اما چند وقتیه که روان منو به کل بهم ریخته!
اوضاع وقتی بدتر میشه که هرچقدر که میگردم هیچ استعداد و هنری رو توی خودم پیدا نمیکنم:|
خیلی سخته که وقتی بقیه دارن از استعداد هاشون میگن تو ساکت بمونی. بعد اونام هی بیشتر فخر بفروشن:| اون لحظه دلم میخواد اون شخص رو بگیرم و یه دل سیر بزنمش:/
شاید هم استعداد دارم و توی ۱۷ سال زندگیم هنوز نتونستم کشفش کنم. که خب بعید به نظر میاد که در طی این همه سال حتی یه توانایی رو در خودم پیدا نکنم.
شاید هم واقعا من همون استثناء هستم که هیچ استعدادی نداره:(

  • کاکتوسِ خسته
  • يكشنبه ۱۲ آبان ۹۸

جخ آمدیم و حکمتش را نفهمیدی، آن‌وقت چه؟

- تو برای چی رو می گیری؟

- خب، برای اینکه نامحرم نبیندم... قبول! کریم هم نامحرم است، اما ...

باب جون گل از گلش شکفت. انگار چیزی کشف کرده بود. دست مریم را در دست گرفت:

- هان، بارک‌الله اشتباهت همین جاست. رو گرفتن برای فرار از نامحرم نیست. واِلا من هم میدانم، نامحرم که لولو نیست، جخ پاری‌وقت‌ها مثلِ همین کریم، اصلا خودیه... نه! رو گرفتن برای این است که خدا گفته. خدا هم مثلِ رفیقِ آدمه. یک رفیق به آدم یک چیزی بگوید، لوطی گری می گوید بایستی انجام داد.

- این درست که خدا گفته، اما حکمتش همان است که گفتم، برای فرار از...

باب جون حرفِ مریم را برید:

- حکمتش را ول کن. این جایش به من و تو دخلی ندارد. وقتی رفیقِ آدم چیزی از آدم خواست، لطفش به این است که بی حکمت و بی‌پرس و جو بدهی. اگر حکمتش را بدانی که به خاطرِ حکمت داده‌ای، نه به خاطرِ لوطی‌گری. جخ آمدیم و حکمتش را نفهمیدی، آن‌وقت چه؟ انجام نمی‌دهی؟

 

#منِ او

  • کاکتوسِ خسته
  • يكشنبه ۱۲ آبان ۹۸

اچرات و اپرات

من از اون دسته آدم هایی هستم که مدرسه برام جذابیت خاصی نداره. نه بخش تحصیلیش و نه بخش های پرورشیش. کلا شخصیت قانون و روتین پذیری نیستم اما نمیشه که مدرسه نرم!
امسال هم با اینکه سال آخر هستیم اما درس های به درد نخور و غیر نهایی دو سه تایی داریم. منم نهایت استفاده رو از اون کلاس ها میبرم! (لذت سازی میکنم برای خودم تا خاطره ی خوشی ازش باقی بمونه!) عموما سر اینجور کلاس ها یا میخوابم، یا چیزی میخورم، یا هم اینکه کتاب غیر درسی میخونم. (بچه ها میگفتن ما یه بار نشد کتاب دست تو نبینیم. بهشون گفتم من اگه کتاب غیر درسی نخونم میمیرم!)
خوابیدن سر کلاس لذت انکار ناپذیریه. یعنی حتی اون میز و نیمکت سخت مثل پر قو نرم میشن! (البته باید زاویه ی درست رو پیدا کرد تا گردن درد نگرفت!) 

اون میز سفت از این تخت نرم، لذت بخش تر میشه!

وقتی سر کلاس درس، کتاب غیر درسی میخونم، جاذبه ی کتاب برام دو چندان میشه. به حدی غرق کتاب میشم که از اطرافم و معلم و همه چیز غافل میشم. حتی به جرئت میتونم بگم خیلی بهتر کتاب رو میفهمم! 

 

+شبکه یک یه فیلم گذاشته که توی جزیره هرمزه. اسم پسره رو گذاشتن کهور:| ما خودمون از این اسما نمیذاریم که اینا میان میذارن:/ کهور آخه؟ شما اصن میدونید کهور چیه؟ بعدم توی جزیره هرمز هیچکس بندری حرف نمیزنه تازه لهجه آبادانی هم دارن؟:| اصلا استان هرمزگان و بندر و لهجه و آهنگ بندری و همه چیز خیلی مظلوم واقع شده. به طرف میگی بندری حرف بزن، لهجه ی جنوب غرب میگیره. آهنگ بوشهری رو میگن بندری.. یکم بشناسید دیگه.

  • کاکتوسِ خسته
  • يكشنبه ۱۲ آبان ۹۸

Too Many Attempts

در حال حاضر ناراحت ترینم. تلگرامم خراب شده و نمیتونم واردش بشم. دائم خطای Too Many Attempts میزنه. موندم چیکار کنم:| 

  • کاکتوسِ خسته
  • شنبه ۱۱ آبان ۹۸
لذتِ عشق ، به همین حس بلاتکلیفی‌ست‌!
لطفِ تو شاملِ حالم بشود، یانشود..!