۳۵ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

فهمیدن یا نفهمیدنِ فلسفه؟ مسئله این است!

واقعا که چه؟ تهشم نفهمیدم چیزایی که توی این همه سال خوندم کجا به کارم میاد. از ریاضی که بگذریم (که کلا خنگم در موردش) حتی درسای دیگه رو هم نمیفهمم. مثلا دینی چرا باید این همه سنگین باشه؟؟:/ من هیچ وقت استعاره و آرایه های ادبی رو یاد نگرفتم. بازم همه اینا به کنار، فلسفه رو که به هیچ عنوان نمیفهمم:/ البته فلسفه کلا خودش چیز گیج کننده ایه.

دبیر فلسفه پارسالمون (خدا ازش نگذره!) بچه ها رو تا مرز تشنج پیش می برد! یه ماژیک برمیداشت و می رفت وسط کلاس و معرکه می گرفت! می گفت بچه ها این چیه؟ می گفتیم ماژیک. می گفت از کجا میدونید ماژیکه؟ میگفتیم خب داریم میبینیمش. میگفت از کجا مطمئنید که می بینیدش؟:/ شاید این توهم شماست. اصلا از کجا معلوم که من دارم اینو لمس میکنم؟ اینا همه توهمای شماست:/ و به این صورت و با این سوال جواب ها مغز ما رو تا آتیش گرفتن میکشوند:/ 


سر کلاس فلسفه بودیم. معلم داشت درس میداد و من در تمام مدت با یه حس ناخوشایند ناشی از نفهمیدن بهش زل زده بودم. درس که تموم شد طاقت نیاوردم و دستمو بالا بردم. با یه نگاه سوالی گفت "جانم؟" گفتم "خانوم این طبیعیه که من هیچی از فلسفه نمیفهمم و فقط دارم حفظش میکنم؟" یکم خندید (لعنتی وقتی میخنده خیلی دلبر میشه!) و گفت "آره، طبیعیه" و بعد در همین راستا خاطره ای رو تعریف کرد.

"یادم میاد زمانی که دانشجو بودم، مثل شما هیچی از فلسفه متوجه نمیشدم. از این مسئله خیلی ناراحت بودم. یه بار کلاس که تموم شد سریع دویدم دنبال استاد و نگهش داشتم. با ناراحتی گفتم آقای محمدی/محمودی من هیجی از فلسفه نمیفهمم. چیکار کنم؟ خواهش میکنم بهم بگید چجوری بخونم تا یاد بگیرم. استاد یکم بهم نگاه کرد و با لخند ملیحی گفت میدونی چیه دخترم؟ خودمم نمیفهمم چی میگه!"

بعد از شنیدن این خاطره اعتماد به نفسم خیلی بالا رفت!!

  • کاکتوسِ خسته
  • دوشنبه ۲۹ مهر ۹۸

راستی گفتم سنان، زیر گلویت یادم آمد..

حسین..
هر جا که میرفتم حضورت باورم بود
تنها نبودم، در کنارم مادرم بود..
با اینکه ساقی روضه خوان معجرم بود،
سایه ی تو مثل حجابی بر سرم بود
ای کاش خواهر وسعش از این بیشتر بود..
اینجا برایش لااقل یک دو پسر بود
اما حسین جان..
وقتی مسیر ما سر بازار افتاد
بر روی گل های تو، رنگ خار افتاد..
حسین،
از ترس قلب دخترت از کار افتاد..

 

 

  • کاکتوسِ خسته
  • شنبه ۲۷ مهر ۹۸

بیرون رفتنای الکی

بعد از اون داستانی که توی شام غریبان پیش اومد، با خودم عهد کرده بودم که دیگه با دختر خاله اینا بیرون نیام؛ اما نتونستم موفق بشم.
دیشب تولد دختر خاله بود و خواهش کرد که به خاطر تولدش برم دنبالش. که اونم به بدترین شکل ممکن گذشت.
از اون روزی هم که رفتم ولیمه شوهر خاله، دختر خاله ها برنامه ریزی کردن برن بیرون و منم حتما دنبالشون برم. نمیخواستم برم اما مامان بازم خامم کرد و خودمم خواستم که یه بار دیگه بهشون فرصت بدم.
از یک ساعت دیر آماده شدنشون و معطلی که بگذریم اول رفتیم یه آبمیوه فروشی قراضه و فوق العاده خلوت. بعد از اونجا دوست پسر دختر خاله اومد دنبالمون:| ما رو رسوند به یه کافه دیگه. کافه باژوران. کافه ای که حتی تابلو هم نداره و اصلا نمیتونی پیداش کنی!(فقط نمیدونم چرا این همه شلوغ بود)

ما روی همین میز درازه نشسته بودیم. 


اول فکر کردم که اینم یه کافه ی معمولیه مثل بقیه کافه ها، اما وقتی وارد شدم با یه فضای شلوغ و پر از دود قلیون و سیگار مواجه شدم. از حس اون لحظه چیزی نگم بهتره. به غلط کردن افتاده بودم که دوباره دنبالشون اومدم بیرون. (اینا کلا جاهای فضایی میرن)
به قول یه دوستی من بین اونا مثل یه توهین بودم! نمیدونم همه زل زده بودن بهمون یا من اینجوری فکر میکردم. قیافه های عجیب و غریب.. (بازم چیزی نگم بهتره)
وقتی نشستیم بارها حس خودم رو بهشون گفتم "کاش میرفتیم یه جای مثبت تر" یا میگفتم "من اینجا حس خوبی ندارم" ولی خب کیه که توجه کنه. نهایت رعایت کردنشون این بود که بخاطر من قلیون نکشیدن!
بعد از اینکه به سختی اون فضا رو تحمل کردم تصمیم گرفتن شام بخوریم. فکر میکردم "خب الحمدالله بالاخره برای شام یه جای خوب میریم" اما زهی خیال باطل! (نمیدونستم اینا کلا جاهای از ما بهترون میرن!)
قبل از بیرون اومدن به مامان میگفتم "ما به غیر از اینکه عقایدمون به هم نمیخوره، حتی تفریحاتمون هم متفاوته. من از جاهایی که اینا میرن خوشم نمیاد" اما مامان اصرار داشت که "برو. تنوع میشه!" و واقعا هم تنوع شد!
برای شام هم اومدیم یه جای داغونِ دیگه. به محض اینکه وارد شدم یه پسره به تمسخر گفت "صلوات بفرستید" اگر بپرسید از کجا فهمیدم به تمسخر گفت و با من بود، میگم که چون قیافشون اصلا به ابن چیزا نمیخورد. شاید بازم بگید که مگه باید به قیافه باشه؟ یا مثلا مگه میشه از روی قیافه تشخیص داد؟ در جواب باید بگم که بله:| هم به قیافه میخوره (حداقل یک درصد) و هم میشه از روی قیافه تشخیص داد.
در کل حس بدی به این بیرون اومدن دارم. میخوام با مامان صحبت کنم دفعه بعدی که گفتن بیرون و اینا مامان داستان کنه بگه نمیذارم بیاد:| اگرم نگفت خودم مستقیما بهشون میگم که نمیام. بالاخره این حس بد باید یه جایی تموم بشه.. 

پشت دستمو داغ میکنم اگه دفعه دیگه باهاشون اومدم بیرون..

 

دفعه اولی که نادر (دوست پسر دختر خاله) اومد دنبالمون وسط راه یهو یه دستی وحشتناک کشید و منم از ترس جیغ کشیدم:/ 

بعدش توی مسیر برگشتم جوری رانندگی میکرد که بازم بترسیم و من یه بار دیگه‌م جیغ زدم. بعدش خودمو کنترل کردم:|

یه بارم داشتم آب میخوردم یهو نادر خان ماشینو چرخوند آب پرید توی گلوم و به سرفه افتادم. کلی معذرت خواهی کرد و اینا بعدم گفت آخه توی دید نیستی ندیدم!

چیزایی که خوردم هات چاکلت (تاحالا نخورده بودم!) و پیتزا بود.

اون چنگالِ دختر خاله‌ست. زیادی با کلاسه:|

 

کلا من به این جاهای باکلاس و گرون عادت ندارم. نهایت لاکچری بازیم فلافل کثیفه! (خیلیم خوشمزه تره)

+توی مسیر برگشت به عکس شهدایی که روی ساختمونا کشیده بودن نگاه میکردم و دلم میگرفت. توی نگاهشون انگار دلخوری بود. از اینکه امشب، شب اربعینه و من جای بودن توی مراسم عزاداری با اینا بیرونم و دارم آهنگ شاد گوش میدم و بقیه میرقصن و جیغ میزنن و شادی میکنن.. خیلی دلم گرفت.. خیلی.. اصلا فکر نمیکردم بیرون اومدن باهاشون اینجوریه. دیگه نمیام..

  • کاکتوسِ خسته
  • جمعه ۲۶ مهر ۹۸

بچه‌م برگاش زرد شده:(

درسته که کاکتوس برای اینکه رشد کنه باید برگای زیریش زرد بشه و بیفته؟! چند روزه دارم غصه میخورم برای زرد شدن برگای بچه‌م:(

  • کاکتوسِ خسته
  • پنجشنبه ۲۵ مهر ۹۸

چجوری وبلاگ نویس شدم؟!

سلام! 

از طرف آقای سر به هوا دعوت شدیم به یه چالش جدید با عنوان داستان شما و وبلاگ نویسی‌. در واقع با این سوال که "چیشد که وبلاگ نویس شدید؟"

با نام و یاد خدا شروع می کنم!

 

یادم میاد سال های اول دبستان بودم که کامپیوترم رو از همکار پدرم خریدیم. توی اون زمان، اون کامپیوتر دست دوم و قدیمی، برای من حکم پیشرفته ترین تکنولوژی دنیا رو داشت.
مدتی بعد از آشنایی من با کامیپوتر، پای اینترنت به خونه ی ما باز شد. دقیقا یادم نمیاد چجوری با مفهوم سایت و وبلاگ آشنا شدم. مثل خیلی از وبلاگ نویس های دیگه مدتی رو بین وبلاگ ها میچرخیدم و میخوندم تا اینکه به فکر افتادم که خودمم وبلاگ داشته باشم.
فکر میکردم کار سختیه. دنبال آموزش ساخت وبلاگ گشتم و با سرویس بلاگفا آشنا شدم. سادگی پنل کاربری بلاگفا برای منِ تازه کار امتیاز بزرگی بود و خیلی خوشحالم کرد.
وبلاگ های زیادی در موضوعات مختلفی زدم که حتی سرنوشتشون یادم نیست! سال های زیادی رو از وبلاگ نویسی فاصله گرفتم و هربار خواستم بنویسم سراغ بلاگفا رفتم.
هرکدوم از برنامه های پیام رسان و اجتماعی رو حداقل یک بار امتحان کردم. تلگرام و اینستاگرام هم بیشتر از بقیه.. حس میکردم این برنامه ها نمیتونن پاسخگوی اون حس درونی من باشن.
پارسال تصمیم گرفتم بنویسم (نیاز به نوشتن داشتم. به صورت ناشناس و در فضایی که کسی بتونه بخونه..) و بازم رفتم سراغ بلاگفا.
اسم سرویس بیان رو زیاد شنیده بودم و تصمیم گرفتم امتحانش کنم. از بلاگفا و دیده نشدن خسته شده بودم. راستش رو بگم در اصل برای دیده شدن سراغ بیان اومدم اما بعد حس خوبی نسبت بهش پیدا کردم و موندگار شدم:)
وبلاگ نویسی تاثیرات زیادی روی من داشت. مثبت و شاید هم منفی.. وبلاگ من رو کتابخون تر کرد. عادت کردم که وقتی کتابی میخونم، فیلمی میبینم، یا اصلا توی اتفاقات روزمره به ریز ترین جزئیات هم دقت کنم.(در واقع از زاویه ی دیگه ای بهشون نگاه کنم) سعی کنم که از توی جزئیات و معانی پشت اتفاقات، چیز های تازه ای رو پیدا کنم و یاد بگیرم.
اوایل این کار رو برای پیدا کردن موضوعات تازه برای پست هام انجام میدادم اما کم کم برام تبدیل به عادت شد و به صورت ناخودآگاه این کار رو انجام میدم. خیلی از اون موضوعات هم پست نشد؛ در عوض زمینه ای برای یادگیری و ایده ی خودسازی من شد:)
وبلاگ برای من یه دنیای خاص و شگفت انگیز و متفاوته. آدم ها هرچند مجازی، اما خودشونن. خیلی ها فکر میکنن وبلاگ نویسی دِمُده و قدیمی شده.(مثل یاهو مسنجر!) حتی با شنیدن اسمش تعجب میکنن! خیلی وقتا شده که بهم گفتن سعی کن به وبلاگت وابسته نشی، از دنیای واقعی فاصله نگیر! درواقع نمیدونن که از چی حرف میزنن..
اینجا آدما تک تکِ تبریکات تولدشون رو استوری نمیکنن! اینجا یه نظر ساده شرف داره به خیلی از کامنتای اینستاگرام.. اینجا حرف های واقعی زده میشه..
اگر بخوام تمام حرف های زده شده رو توی یک جمله خلاصه کنم این میشه:
"من به وبلاگ فرار کردم..!" اینجا مأمن امن منه..


تک تک شمایی که این پست رو میخونید دعوت میکنم به این چالش:)

لینک پست رو اینجا بفرستید.

  • کاکتوسِ خسته
  • چهارشنبه ۲۴ مهر ۹۸

شرح ماوقع امروز

امروز صبح مامان! اومد توی کلاس و وقتی دید تمیز نیست گفت اگه نمیخواین دستشوییا رو بشورین:| کلاستونو تمیز کنین. (رسما مدرسه رو پادگان کرده) رفتم از آبدارخونه جارو رو آوردم شروع کردم به جارو کردن کلاس و همینطور دعواشون میکردم و سرشون غر میزدم که "زیر پای خودتونم تمیز نمیکنید؟"
فکر میکنن پرنسسن که اگه به جارو دست بزنن از شخصیت و جایگاهشون کم میشه:/ پوستشون خراب میشه و کهیر میزنن:| کمردرد گرفته بودم. بهشون میگفتم ازتون نفری ده تومن میگیرم کلاسو خودم تمیز کنم!!
بعد از اون با خانوم حکیمی کلاس داشتم. همونی که مشخاشو ننوشته بودم! رفتم و گفتم که نشد بنویسم و .. اونم گفت خب بهت بیست نمیدم. گفتم باشه خب منم توقع بیست ندارم چون ننوشتم. (خیلی باشعورم!!!) ولی آخرش زهر خودشو ریخت. دلم نمیخواست بچه هایی که منو به چشم یه دانش آموز درس خون میبینن برای یه بار انجام ندادن تکلیف فکرشون در موردم عوض بشه. بعضی معلما هرچند خوب درس بدن و رتبه دو رقمی کنکور باشن (!) ولی بازم از بی شعوریشون چیزی کم نمیشه.

+بابا میگفت آقای فاضل گفته میخواد با من حرف بزنه و یه چیزایی رو بهم بگه و مامانم گفت تا قبل از اینکه بره قم زنگ بزن بهش و یه قراری بزار.(استرس دارم. حس میکنم قرار نیست چیزای خوبی بشنوم) 

+بالاخره اون خجالت الکی رو کنار گذاشتم و توی مطب که نزدیک به یک ساعت معطل بودم کتاب خوندم. حس فوق العاده خوبی دارم که زمانم به بطالت نگذشته:)) اصلا هم خجالت نمیکشیدم که یه جاهایی از کتاب رو با لبخند میخوندم. دوست داشتم اون حس خوب بمونه باهام و توی چهرم نمایان باشه:)

  • کاکتوسِ خسته
  • چهارشنبه ۲۴ مهر ۹۸

مشخامو ننوشتم:(

از مدرسه که برگشتم مستقیم رفتم بخوابم. مامان بیدارم کرد گفت ناهار بخور بعد بخواب‌. بعد از یه استراحت یکی دو ساعتی پاشدم و آماده شدم برای مراسم ولیمه شوهر خاله.
از ظهر رفتیم اونجا و ساعت ده و خورده ای برگشتیم. هیچ درسی نخوندم و فرصت هم نداشتم که چیزی بخونم. الانم توی خسته ترین و له ترین و سردرد ترین حالت ممکنم. نه که بگم خیلیی کمک کردم اما خب باید به خاله و دختر خاله ها کمک میکردم.
مامان آقای فاضل رو هم دیدم (همونی که اسمش یادم نبود و میگفتم آقاهه!) میگفت که با پسرش صحبت کرده و اونم گفته بود باید باهاش صحبت کنم (با من صحبت کنه) بگم فکراش رو بکنه و پشیمون نشه و .. من خودم تاحالا آقای فاضل رو ندیدما. همه ی صحبت ها بین ما با واسطه انجام میشه! امشب این موضوع رسما علنی شد. خاله میگفت "فاطمه امتحان خودشو پس داده!" دختر خاله میگفت "اگر میخواست پشیمون بشه تاحالا پشیمون شده بود. چند سال گذشته.." مامان آقای فاضل گفت پسرش پنجشنبه ها (توی قم) بیکاره و بهش میگه بره پرس و جو کنه.

+جوری با سحر حرف میزدم که همه فکر میکردن یه مذکر پشت خطه! از همین تریبون میگم خیلی دوستت دارم!(کلی استیکر قلب و بوس آبدار!)

+دخترِ دخترخاله ۱۱ روزشه:) خجالت میکشیدم بغلش کنم! خیلییی کوچولو و ناز بووود ^^

  • کاکتوسِ خسته
  • سه شنبه ۲۳ مهر ۹۸

دلبر کجا خونه داره؟!

معلم پرسید "طبق نظر جغرافی دانان شهر کجاست؟" 

همونطور که خیلی ریز گردنم رو تکون میدادم، آروم و با ریتم گفتم "همونجایی که دلبر خونه داره!"

  • کاکتوسِ خسته
  • دوشنبه ۲۲ مهر ۹۸

کشفیات جدید

تازگیا دارم به کشف های جدیدی میرسم. نمیدونم شایدم چون قبلا توی این موضوعات نبودم دقت نمیکردم. دو تا طلبه جدید توی فامیل های دور پیدا کردم. این مسئله بهم دلگرمی میده که من تنها نیستم:) البته خب همشونم پسرن:| دختر طلبه ای تا به حال پیدا نکردم.
مامان امشب که رفته بود ولیمه ی شوهر خاله با یکی از اون آقاهای طلبه حرف زده بود و سوال پرسیده بود درباره شرایط پذیرش. خیلی اتفاقی همون آقا هم قم درس میخونه! اینکه هی دارم با عنوان "اون آقا" بهش اشاره میکنم بخاطر اینه که اسمش یادم نمیاد:| اونم گفته بود که اولا حضوری بریم حوزه ی شهر و پرس و جو کنیم. تهش اگه مشکلی بود شمارشو از شوهر خاله بگیریم چون خودشم قراره بعد از تعطیلات بره قم.
با سحر داریم تمام تلاشمون رو میکنیم که به هدف مشترکمون برسیم. ان شاءالله سال بعد دوتایی آماده میشیم بریم خوابگاه. سحر از وقتی تصمیممون قطعی شد برای اینکه به خودش و من این حس رو القا کنه که حتما قبول میشیم و میریم، وسایل مورد نیاز برای خوابگاه رو جفت جفت برای خودم و خودش میخره! عکساشونو میفرسته و دوتایی ذوق میکنیم. منم ازش یاد گرفتم و از هر چیزی که فکر میکنم ممکنه نیاز بشه دو تا میخرم! بابای سحر اسم این وسایل رو گذاشته جهیزیه ی خوابگاه!
البته مسئله ای که برام پیش اومده اینه که من چجوری حضوری و در اولین فرصت برم حوزه؟ مگه فقط صبح ها باز نیست؟ منم اون ساعت مدرسه ام. ان شاءالله همه چیز درست میشه. فقط کافیه توکل کنم. تلاش کنم و نتیجه ی کار رو به خودش بسپرم:) خدایا شکرت..

+نمیدونم بخاطر چی ولی چند روزیه که بغض عجیبی توی گلوم نشسته و فقط منتظر یه تلنگر کوچیکم تا گریه کنم. گریه هم کردما، خیلی. اما نیم ساعت بعد دوباره نزدیک بود گریه کنم:| فکر کنم هورمونام بیش فعال شدن:/

  • کاکتوسِ خسته
  • دوشنبه ۲۲ مهر ۹۸

بی عنوان بهتره

به قول شاعر

بی تو آوارم و در خویش فرو ریخته ام..

  • کاکتوسِ خسته
  • دوشنبه ۲۲ مهر ۹۸
لذتِ عشق ، به همین حس بلاتکلیفی‌ست‌!
لطفِ تو شاملِ حالم بشود، یانشود..!