[بی نِشان]

کلمات حقیر [۱]

پنجره را می‌بندم و در کنج تاریک اتاق، جایی که تا لحظاتی پیش نور آفتاب لوله شده بود و آنجا را نشانه گرفته بود، می‌نشینم. آفتاب تسلیم نمی‌شود و باز هم باریکه‌های نورش را از درزهای کنار پنجره به داخل اتاق می‌پاشد. کتاب‌ها کنارم روی هم انباشته شده‌‌اند و معلوم نیست از اول قصد داشتم کدامشان را بخوانم. شبح رضا در چهارچوب در ظاهر می‌شود. او را از کجکی ایستادنش شناختم.

_ مسعود گفت بحثتون شده. سر جارو کشیدن؟ مگه از اول قرار نبود یک شنبه و سه شنبه با تو باشه؟

صدای گرفته‌اش را با سرفه‌ای صاف می‌کند. چند قدمی جلو می‌آید و در میانۀ اتاق و در مسیر باریکۀ نور متوقف می‌شود. ذرات معلق، در پرتو باریکۀ نور تاب می‌خورند و روی پیکر رضا می‌نشینند. حالا می‌‌توانم چشمان سرخ و بینی پوست پوست شده‌اش را به وضوح ببینم. دستمال مچاله‌ای را بالا می‌آورد و گوشۀ چشم چپش می‌کشد. گردنم را خم می‌کنم و به محل فرود ذرات معلق روی فرش زل می‌زنم.

_ درسته میلاد زود آتیشی می‌شه، ولی بی‌دلیل داد و بیداد راه نمی‌اندازه. چی گفتی بهش؟

انگشت سبابه‌ام را میان پرزهای فرش فرو می‌کنم و لب‌هایم را روی هم می‌فشارم. قصد ندارم پاسخی بدهم. دلیل شروع بحثمان خیلی احمقانه بود. گویی از رضا شرم داشته باشم. او برایم خیلی عزیز است. می‌ترسم اگر برایش توضیح بدهم که چه شد و چه اتفاقی افتاد، از چشمش بیفتم.

_ رسول؛ نمی‌خوای حرف بزنی؟

بالاخره سرم را بالا می‌آورم و در چشمانش که دو زمرد به خون نشسته‌اند، زل می‌زنم. رضا همان وسط اتاق چهارزانو می‌نشیند. انگار خوشش نمی‌آید که از پایین نگاهش کنم. کلمات در ذهنم جفت و جور نمی‌شوند و نمی‌دانم چطور باید شروع کنم و منظورم را برسانم. اصلا همین مسئله دلیل اصلی بحثم با میلاد بود. ذهنم پر حرف است و توانایی گفتنشان را ندارم. خودم را جمع و جور می‌کنم و دستی میان موهای روی پیشانی افتاده‌ام می‌کشم. اگر کسی نداند گمان می‌برد رضا استادم است و می‌خواهد دانش آموز سر به هوایش که من باشم را توبیخ کند! ریش‌های پر پشت و مرتبش هم سن او را بیشتر از ما نشان می‌دهد. نگاه منتظر رضا سکوتم را پایان می‌دهد.

_ راستش، خودت که دیدی توی فوتبال دیشب کمرم ضربه دید. درد داشتم؛ می‌خواستم یکم استراحت کنم. فقط من و میلاد خونه بودیم که اونم تازه ظرفا رو شسته بود و می‌خواست بره بیرون. دیدم اگه بیاید و ببینید خونه جارو نشده، فکر می‌کنید از سر لاابالی‌گری جارو نکردم.

ساکت می‌شوم و رضا را نگاه می‌کنم. می‌خواهم واکنشش را ارزیابی کنم تا ببینم باقی ماجرا را چطور باید تعریف کنم. رضا همانطور که در قالب جدی‌اش فرو رفته، می‌گوید: «خیلی خب، یک کلام می‌گفتی کمرم درده. لازم بود این همه داستان درست کنی؟» دوباره آن دستمال مچاله را زیر بینیش می‌کشد. خجالت می‌کشم که به خاطر من از بستر بیماری بلند شده.

_ رضا برو استراحت کن. بعد شام حرف می‌زنیم.

_ من حالم خوبه. لااقل به قدری خوب هستم که بتونم همینجا بشینم و حرفات رو بشنوم.

حتی بیماری و صدای تو دماغی هم نتوانسته ذره‌ای از جذبۀ او کم کند. نمی‌خواهم از اتفاقی که افتاده بیشتر تعریف کنم. احساسات متناقض دوره‌ام کرده‌اند. از طرفی دوست ندارم حرفی بزنم و ترجیح می‌دهم میلاد ماجرا را تعریف کند. از سوی دیگر ممکن است میلاد داستان را کاملا به نفع خودش تمام کند و آنوقت دیگر معلوم نیست رضا حرف من را باور کند یا نه.

انتظار را در چشمان رضا می‌بینم. طوری سکوت کرده که شک می‌کنم افکارم را می‌شنود. سرم را ول می‌کنم که به پایین خم می‌شود. کف دستم را روی کلۀ نیمه کچلم می‌کشم. موهای کوتاهم سیخ شده و کف دستم را می‌خراشد. باید حرفی بزنم.

_ خب من نمی‌تونستم جارو کنم. یعنی می‌تونستم، ولی سخت بود. باید میلاد کمکم می‌کرد. یعنی، نه! من باید از میلاد کمک می‌خواستم و اونم اگر کمکم می‌کرد، در حقم لطف کرده بود.

کلافه ساکت می‌شوم و پلک‌هایم را روی هم می‌فشارم. چرا نمی‌توانم درست منظورم را برسانم؟ برای اینکه کمی از جو سنگین میانمان دور شوم گفتم : «می‌بینی رضا؟ کل ماجرا همین بود. حتی الانم نمی‌تونم حرفی که توی ذهنمه رو درست بگم. میلادم بخاطر همین ناراحت کردم. اصلا باید ساکت بشم. باید یه کاغذ بچسبونم رو پیشونیم که "این فقره فاقد شعورِ تکلم است.". شاید اینجوری بقیه بفهمن چه مرگمه و دیگه ازم دلخور نشن.»

آرام سرم را بالا می‌اورم. رضا ابرو درهم کشیده و چشمان سرخش به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده است. انگار که توانستم از موضوع منحرفش کنم. در دل خودم را تحسین می‌کنم. هم حرف دلم را  با کمی ننه من غریبم بازی درآوردن گفتم و هم حواس رضا را از موضوع اصلی دور کردم. لبخندکی لبم را از هم باز می‌کند که صدای صاف شدن گلویی می‌آید.

۱۱ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۱:۲۸ ۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
فاطمه دهقانی

کتابخانۀ کوچک جهانی

اکثر وقت من به تنهایی و در خانه می‌گذرد. جدا از اینکه کرونا نعمت مباحثه را ازم گرفت، حتی فضای کتابخانه را هم دیگر به چشم ندیدم. برعکس خیلی‌های دیگر، من عاشق درس خواندن در کتابخانه هستم. البته با وجود این علاقه، تنها یک بار و آن هم در دبیرستان به کتابخانه رفتم. آن روز با چشمان و صورت پف کرده هیچ درسی نتوانستم بخوانم، چون برنامه‌ای نداشتم. صرفا می‌خواستم کتابخانه را ببینم، غافل از آن که حتی کتابخانه رفتن هم برنامه می‌خواهد. بعد از آن تجربیاتم از کتابخانه، به همین یکی دو سالِ اخیر و کتابخانۀ حوزه شهرمان محدود شد.

میزان یادگیری و بازدهی‌ام در کتابخانه، به دلیل عدم وجود عوامل حواس‌پرتی چندین برابر بیشتر می‌شود. با تماشای درس خواندن دیگران روحیه می‌گیرم و انرژیم مضاعف می‌شود. شاید هم به همین دلیل هیچوقت در خانه درس نخواندم همیشه یا سر کلاس گوش می‌دادم، یا راهرو و حیاط مدرسه را کتاب به دست گز می‌کردم.

دو سال کرونا به همان عزلت و گوشه‌نشینی گذشت، تا اینکه هفتۀ پیش فکری تازه به سرم زد. خیلی وقت پیش میان اکسپلور اینستاگرام با سایتstudystreem  آشنا شده بودم. در یوتیوب سرچش کردم و فیلم‌هایش را دیدم. فردا صبح من کسی بودم که وبکم لپ تاپش را باز کرده بود و جلوِ آن درس می‌خواند. نمی‌دانم این موضوع با خجالتی بودن منافاتی دارد یا نه، اما انجام کارهای جدید و کشف مکان‌ها و کسب تجربیات جدید، حالم را خوب می‌کند. این هم از آن دست تجربیات بود که پشیمان نبودم از انجامش. البته فضا کمی معذب کننده بود. دختر مسلمان خیلی کم بود و دختری مسلمان با حجابی شبیه من (به قولی حجاب ایرانی) کلا نبود!

سایتstudystreem  در یک کلام کتابخانه‌ای مجازی، به وسعت تمام دنیاست. بستری سالم که می‌توانی با تماشای درس خواندن دیگران انگیزه بگیری و تو هم مطالعه را شروع کنی. ثبت نام در سایت رایگان است و خرجش فقط یک ایمیل و رمز ورود است. بعد هم می‌توانی کلا وبکم را باز نکنی و فقط نظاره‌گر دیگران باشی؛ هیچ مانعی وجود ندارد.

 

+ پرده‌ای از محیط سایت

۳۰ فروردين ۰۱ ، ۲۱:۱۴ ۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
فاطمه دهقانی

هرچه تبر زدی مرا ..!

لپ تاپ جدید را با بیان افتتاح می­­‌کنم. مدتی که نبودم و ننوشتم، دست و دلم به نوشتن نمی­‌رفت. حال بد ناشی از یک نظر بی اهمیت، زندگی را برایم سخت کرده بود. اغراق نیست اگر بگویم بخاطرش بارها گریه کردم و چند وقتی حالم رو به راه نبود. دلیل تمام حالات مذکور، نظر کسی­‌ست که با همان ادبیاتی که مشاهده می­‌کنید من را به اخلاق نبوی دعوت کرده تا رفقایم زیاد شوند! خیلی فکر کردم. سعی کردم بگردم و ایراد کارم را پیدا کنم. نهایتا نتیجه گرفتم که تنهایی ابدا بد نیست. انسان اصولا تنهاست. هرچقدر هم که دورش شلوغ باشد، باز در اوج شلوغی، تنهایی را لمس می‌کند. کیست که بتواند با جرئت بگوید انسان تنها نیست؟ (جز خدایی که همیشه هست.)

در ادامه برای نشان دادن مقاومتم روی موضعم، در اواسط اسفند ۱۴۰۰، برای اولین بار یک سفر تنهایی رفتم. بهترین سفر عمرم شد! علی ای حال نظرات منفی را نادیده می­‌گیرم و با توکل به خدا باز وبلاگ­‌نویسی را شروع می­‌کنم.

انقدر که فاصله افتاده فراموش کرده‌­ام که باید از چه بنویسم. حتی حرف­های زیادی آماده کرده بودم، اما طبق معمول وقتی چشمانم به صفحۀ کیبورد گره می‌­خورند، تمام آنچه رشته­‌ام پنبه می­‌شود. شاید هم از سر گرسنگی باشد. امشب شام نداریم!

این پست را به منزلۀ یک بازگشت دوباره و تشریفاتی می‌بینم. حرف­های مهم­‌تر در ادامه گفته خواهند شد.

*لطفا اگر خودتان آماده کرده‌اید تا در باب حرف‌هایم نصیحتم کنید، کوتاه بیایید. چون نمی‌خواستم بحث ادامه دار شود خیلی از جملات و افکارم را سانسور کردم. خلاصه بگویم که دوستان خیلی خوبی دارم و تنها مشکلم در برقراری ارتباط، خجالت است.

۱۰ فروردين ۰۱ ، ۲۲:۲۶ ۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
فاطمه دهقانی

کاش درد ما فقط مال خودمان بود

کاش درد ما فقط مال خودمان بود. این را وقتی درد قدیمی به سراغم آمد گفتم. بعد از آن، هر بار که با هر نشستن و برخواستن، غلت زدن و جابجا شدن باز هم درد را احساس می‌کردم، تکرارش کردم‌. 

اولین حسی که پس از درد داشتم، ترس بود. ترس با مرور دوبارهٔ سختی‌ها تشدید می‌شد. بار اولم نبود. دو بار عمل کرده بودم‌‌. با تجربه شده بودم! اولش برای خودم بود. فقط خودم بودم و وحشت از بیدار شدن توی ریکاوری‌. وحشت از تعویض پانسمان روزانه. هراس هر روزه از درمانگاه و واهمه بی‌حال شدن از درد.

به اینجا که رسیدم، مامان راه خودش را میان افکارم باز کرد‌‌. من او را فراموش کرده بودم. اگر سهم من فقط تحمل درد بود، سهم مامان تماشای درد و آب شدن فرزندش بود. دیدن زخم بازش و پانسمان کردنش کار هر روزهٔ او بود. مامان به تمامی، مامان بودنش را ثابت کرده بود. حتی شاید سختی‌های او بیشتر از من بود. شاید که نه؛ قطعا اگر به اندازه‌ی من درد نمی‌کشید، کمتر از من هم اذیت نمی‌شد. حتی دو روز پیش از عمل و روز عمل هم نخوابیده بود؛ حتی شاید شب بعدش. وقتی به بخش منتقل شدم، انگار دور چشمان مامان را روغن مالیده باشی، تیره و براق شده بود. چشمانش به سرخیِ طلوع‌های بعد از شب یلدا بود. فضای بیمارستان همه‌مان را مریض کرده بود. 

به اینجا که رسیدم، بابا آمد توی ذهنم. شاید بابا مظلوم‌ترین و مورد غفلت قرار گرفته‌ترین فرد این ماجراها باشد. رنج‌هایش را ندیدیم. یعنی آنقدر گرفتار خودمان بودیم که فرصت نشد ببینیمش. فرصت نشد که یادمان بیاید میان قرض و قوله‌ها که عمل دوباره‌ی من هم قوز بالای قوز شده بود، وسط عمل فهمیده پول بیمارستان را کم آورده بود و از عمو قرض کرده بود. در تمام مدتی که گذشت تا خوب شوم، هزینهٔ تعویض پانسمان‌های روزانه و پس از مدتی، هزینهٔ وسایل پانسمان در خانه، اقتصادمان را ضعیف‌تر کرده بود. با این اوصاف، بابا مجبور بود ماموریت‌هایش را لغو کند و هرروز من را تا درمانگاه ببرد. بابا را حتی داخل بیمارستان هم ندیدم. گوشه‌ای برای خودش نشسته بود و لابد به این اوضاع درهم فکر می‌کرد. نمی‌دانم هوای بیمارستان او را هم بیمار کرده بود یا نه. 

به اینجا که رسیدم یاد خود آن دیوانه خانه‌ای افتادم که در مملکت اسلامی ایران، بیمارستان می‌نامندش. حتی فکر کردن به آن خانهٔ فساد هم تن و بدنم را می‌لرزاند. نمی‌دانم چطور قرار است که باز به آنجا برگردم. اصلا می‌توانم تحمل کنم؟ می‌توانم باز تمام آن بی‌حیایی‌ها، لباس نازک عمل، یک کلاه که مثلا برای حجاب است، پرستار مردی که بی‌محابا لمسم می‌کند، اتاق بی در و پیکری که نامحرم راحت در آن من را می‌بیند، مسیر طولانی‌ای که باید در میان خیل نامحرمان، پیاده و با آن لباس‌های نازک و بی‌حجاب تا اتاق عمل بروم، مسئول ریکاوری که بی‌شک یک پسر جوان است و به رسم دو عمل گذشته، در میان درد و تلاش برای هوشیاری و صدایی که از عوارض بیهوشی در نمی‌آید، با اشارهٔ دستی که به زور بالا می‌آید خواهش کنم همان نیم سانت کلاه را روی سرم بکشد ..

قسمت آخر، سخت‌ترین بخش تمام این اتفاق است. می‌توانم درد را تحمل کنم، اما بیماستان‌های جمهوری اسلامی را، نه ..

لطفا دعا کنید که نیاز به عمل سه باره نباشد. از عمل دوم، حتی یک سال هم نمی‌گذرد. دعا کنید خوب بشوم. یا لااقل در طب سنتی راهی برای درمانش پیدا کنم ..

 

۲۵ دی ۰۰ ، ۱۸:۴۸ ۳ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
فاطمه دهقانی

چالش "هر کس بتونه بخونه برنده‌ست!"

کمی متفکر نشستم. خودنویس برادر را قرض گرفتم. متنی تنظیم کردم. فاصله یک خط درمیان را هم رعایت نکردم. 

باشد که بتوانید بخوانید.

* بالاخره منم به دام غلط املایی افتادم! 

"محسور" درست نیست‌. "مسحور" درستشه.

۰۴ دی ۰۰ ، ۰۹:۵۴ ۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱
فاطمه دهقانی

سینماگونه

در سایه ایستاده بودم به انتظار اتوبوسی که هیچ‌وقت نمی‌آمد. صدایی از سمت راستم بلند شد. آرام سر چرخاندم و یواشکی صاحب املاکی بغل خانۀ‌مان را نگاه کردم که از مغازه‌‌اش خارج شده بود. چندان پیر نبود. شاید می‌گفتی پنجاه سال دارد، اما خوب مانده! همیشه کت و شلوار می‌پوشد و حالا حتما کتش را پشت صندلیش آویزان کرده که آن را نپوشیده.

حواسم را به انتهای خیابان دادم تا اگر اتوبوس رسید ببینمش. باز صدای صاحب املاکی خط قرمزی کشید روی تمرکزم. ناخودآگاه گوش تیز کردم به مکالمه‌اش. با صمیمیت به کسی که آن‌سوی خط بود گفت: «سلام حاجی! حاجی کجایی؟ کَس نمی‌بیندت!» آرام گردنم را به سمت راست چرخاندم. در همین حین سیگاری روشن کرده بود. کامی از سیگار گرفت و گویا آن‌سوی مکالمه نشناخته باشدش گفت: «شایگانم حاجی.» و حین گفتن "شایگان" دود سیگار هروله‌کنان از دهانش خارج شد و اوج گرفت.

لحظه‌ای ماتم برد! دور و بر را نگاه کردم تا ببینم دوربینی عکاسی چیزی این لحظه را ثبت می‌کرده یا نه! وگرنه یک آدم چطور می‌تواند انقدر سینمایی باشد؟ از تیپ و فامیلی و صحبت با "حاجی" بگیر تا دود سیگاری که دقیقا به موقع خارج می‌شود!


در وبلاگ‌های دیگر دیده بودم که می‌خواستند تعداد خواننده‌های ثابتشان را بدانند و حاضر غایبشان می‌کردند!

حالا شما هم اگر خوانندۀ وبلاگ من هستید و مدتی‌ست اینجا را می‌شناسید، با هر لفظی که دوست دارید زیر این پست اعلام کنید.

۰۳ دی ۰۰ ، ۱۴:۱۱ ۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
فاطمه دهقانی

عید هشت سالگی

این چند وقت فرصت نکردم چیزی بنویسم. حالا که تمارین انشاء (*) را کامل کردم تصمیم گرفتم اینجا را هم آپدیت کنم.

*بله ما هم انشاء داریم!


به چلۀ زمستان که می‌رسی، طلوع و غروب خورشید سرخ‌تر از همیشه می‌شود. گویی شروع روزش یادآور حزن هزاربارۀ فراق یار است و پایانش هم تداعی چشمان خونین‌بارش در لحظۀ دواع. حالش به انار شکسته‌ قلبی می‌ماند که خونش را در آسمان پاشیده باشند.

زمستان فصل جدایی خورشید است. همیشه به اینجای سال که می‌رسد سوگواری او در غم عزیز از دست رفته اش آغاز می‌شود. بعضی روزها که غم نحیفش حالش را چندان عوض نمی‌کنند، می‌تابد و گرما می‌پراکند بر پیکر دنیا؛ و بعضی روزها که اندوهش جانکاه شد، تنش سرد می‌شود از تب.

گاهی حسرت دوری یار چنان درد کشنده‌ای را به جانش تزریق می‌کند که روحش می‌خواهد جلای وطن کند و او را با انفجاری از رنج به خود واگذارد. شاید که در جایی ورای تن آتشینش او را بیابد و از هجر غمبار او به وصال شیرینش برسد.

زمانی که دلگیری‌اش از حد بگذرد و راهی نیابد، پشت ابری سیاه پنهان می‌شود. پشت آن می‌نشینید به گریه، به امید آن که کسی نبیندش. منتها ابر هم اشک‌هایش را تاب نمی‌آورد و غم‌های خورشید را سرریز می‌کند. به امید این که محبوب خورشید جایی، در گوشه‌ای از دنیا آرمیده باشد و اشک‌هایش او را بیدار کند. یادش بی‌آید که روزی، در جایی، کسی عاشقش بود.

شاید قطرات اشک، حامل محبت صادقانۀ خورشید هستند که هر زمان گریه می‌کند، عاشقان زیر اشک‌هایش قدم می‎‌زنند و عاشق‌تر می‌شوند. شاید دلیل علاقۀ عاشقان به باران همین باشد. و شاید هم خاک همان معشوقۀ خورشید باشد. یاری که از معشوقش دور افتاده و بذر محبت خورشید را در رگ و پی تمام فرزندانش دوانده. بعید نیست که دلیل نیاز گیاهان به باران و نشاطشان با آن، همین باشد. و شاید گل آفتاب‌گردان بازمانده‌ای از محبت معشوقۀ خورشید است که تمثال گل پیدا کرده؛ گلی که از تمام دنیا، تنها نگاهش عشق دیرینش را می‌بیند.


در هشت سالگی برای اولین بار سرم شکست. کودک سر به هوایی بودم که حرف هیچکس را جز آقاجانش قبول نداشت. آن‌وقت‌ها خیلی از رضا بدم می‌آمد. رضا همیشه قلدری می‌کرد و من را توی باز‌ی‌ها راه نمی‌داد. آقاجان همیشه می‌گفت: «این دو پسرعمو آبشان توی یک جوی نمی‌رود.»

عید سالی که من نه ساله می‌شدم و و رضا دوازده ساله، آقاجان به هردومان پنج‌تومان عیدی داد. رضا که عیدیش را گرفت پیله کرد کم است و بیشتر می‌خواهد. آقاجان خواست کاری کند که نه سیخ بسوزد نه کباب. دور از چشم باقی نوه‌ها به من و رضا دو تومان اضافه‌تر داد. من که از خوشحالی بال درآورده بودم پول‌ها را توی مشتم گرفتم تا قایمکی از مامان نرگس بروم به قول خودش آت و آشغال بخرم. 

هنوز پول‌ها توی مشتم بود که رضا سررسید. گفت: «ببینم چقدر عیدی گرفتی؟» گفتم: «همانقدری که تو گرفتی.» او که دید دستش را خوانده‌ام، به زور مشتم را باز کرد و عیدی‌هایم را قاپید و زد به چاک. دنبالش به حیاط دویدم اما پایم پشت سنگی گرفت و سکندری خوردم. آنجا بود که برای اولین بار سرم شکست. خون را که دیدم بند دلم پاره شد. فکر کردم قرار است بمیرم. آبجی زینب که بالا سرم رسید نگاه تندی به رضای زهره ترک شده انداخت و بلند گفت: «تا پول داری رفیقتم قربان بند کیفتم. آره؟» مامان نرگس آمد به دادم رسید. اگر کمی دیرتر آمده بود مطمئنا از خونریزی که نه، از ترس قالب تهی می‌کردم! از همان دور و پشت پردۀ خون دیدم که رضا ایستاده و من را نگاه می‌کند. عمو صالح رفت و گوش رضا را پیچاند. صدای آخ گفتن رضا حتی از گریۀ من هم بلندتر بود. آقاجان از بالا سر من رفت طرف عمو صالح و دست روی دست او گذاشت تا گوش رضا را ول کند. بعد هم روبروی رضا نشست و دست روی دوشش گذاشت. شنیدم که گفت: «دندان طمع کندنی است پسرم. دندان طمع را بکن بینداز دور.»

۰۱ دی ۰۰ ، ۲۱:۲۹ ۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
فاطمه دهقانی

مستراح قوت

[این یادداشت طنز است!]


خلاقیت یعنی چه؟ اصلا چطور می‌شود خلاق بود؟ بیایید بازش کنیم. «خلا قیت». "خلأ!" خلأ را که همه می‌شناسیم. البته بستگی دارد خلأ را پیش کی بگویی؛ بالاشهری و باکلاس‌هایش، یا میان‌شهری‌ها و همان جایی که بچه‌هایش هیچ‌وقت باخت نمی‌دهند. کجا؟ آفرین؛ پایین! بگذار ببینیم خلأ چه بود؟ از پایین اگر شروع کنی می‌خندد بهت. می‌گوید "فشار رویت زیاد شده؟ بیا برو همان پارک دو خیابان بالاتر. خلأ دارد از شکنجه‌گاه های ساواک دردناک‌تر، اما کارت را راه می‌اندازد. شرمنده اگر نمی‌گویم بفرمایید خلأ ما. مادر کمی وسواس دارد روی غریبه‌ها. آنطور چپ چپکی نگاه نکن. مگر پایین‌شهری نمی‌تواند تمیز باشد؟ حالا کمی آنورتر از تمیز. توفیری نمی‌کند. شما بچه‌ننر‌های بالاشهری بفرمایید همان توالتتان را بروید." کمی زاویه را کج کنی و راه را مستقیم ادامه بدهی دیگر نیازی به راهنمایی ندارد. تفاوت بالاشهر را عمیقا حس می‌کنی. آنجا اگر بگویی خلأ، برایتان عدم را ترسیم می‌کنند. درست گفتم؟ "فضایی مملو از خالی". این چیزی است که من از خلأ می‌دانم. بالاشهری هم نیستم. اگر بیایی ازم خلأ از بپرسی هر دو احتمال به ذهنم می‌رسد. حتی ممکن است قبل از گفتن پاسخ خنده‌ام بگیرد از آن خلأیی که مستراح است! اما می‌گویند خلا یعنی "فضایی با فشار گازی کمتر از اتمسفر". این را من نمی‌گویم. این را اگر بپرسی بالاشهری‌ها می‌گویند. البته آن تحصیل کرده‌هایشان. مغز خیلی‌هایشان دروازه را خالی کرده و در موقعیت چشم و بینی و گوش سکنی گزیده. در چشم برای دیدن زیبایی‌های اغواگر مادیات، در بینی برای رسیدن بوی پول و طلا و ماشین نو و خانه بزرگتر و شکار جدید (این پسر/آن دختر) به شامهٔ تیز وامانده‌شان و در گوش برای شنیدن تعریف و تمجید و پاچه‌خواری تا عقده‌هایشان را با آن‌ها بگشایند. چرا؟ چون پول دارند‌؛ پولی که مایهٔ -هرچند فرعی- حیات است. فکر کن؛ مایه‌دار ها مایهٔ حیات دارند. اصلا به همین مناسبت این‌چنین نام‌گذاری شده‌اند. ما چه داریم؟ احسنت؛ توکل به خدا! به علاوهٔ همان صفا و صمیمیت خانه و سادگی دل که هیچ‌کدامشان ندارند! برگردیم سر مطلبمان. اگر ازشان بپرسی یا نمی‌دانند یا تازه به دوران رسیده‌هایشان باز هم از تصور خلأیی که مستراح است می‌خندند. اگر خدا آن معدود تحصیل‌کرده‌هایشان را سر راهت بگذارد کارت راه می‌افتد وگرنه فقط اکسیژنشان را حرام می‌کنی و خدا را چه دیدی؟ شاید الکی الکی پول اکسیژن بالاشهر را هم پیاده شدی! این‌ها فقط از پول باد کرده‌اند، وگرنه خیلی‌هایشان بارشان نیست. چی بارشان نیست؟ همانی که آدم‌های توی کلهٔ‌مان یک صدا با هم فریاد می‌زنند و من اسائهٔ ادب نمی‌کنم و در این یادداشت نمی‌آورم. سر خلأ بودیم. البته سر بحثش هستیم، نه سر خودش. فکر می‌کنم خلأ را به اندازهٔ کافی شکافتم. برویم سر "قیت". قیت را به گوگل می‌سپارم نه به تفاوت فرهنگی جهت‌های مختلف شهر. به اظهار لغت‌نامهٔ دهخدا قیت همان "قوت" است. همانی که می‌ریزی توی آن خندق بلا که بسیاری از جنگ‌های بشر بر سر آن بود و انسان‌های خوش‌خیال و بیخیال و پولدار هم حرفشان از سر آن می‌آید. 

تا اینجا اجزای خلاقیت را معنا کردیم. حالا سوالم چه بود؟ "خلاقیت چیست؟" اینجا می‌توان با توجه به بحث، دو برداشت کلی داشت. یکی "مستراح قوت" که فکر می‌کنم عنوان با مسمایی‌ست. خلاقیت یعنی جایی که تو تمام قوّت و نیرو و قوام بدن و ذهنت را خالی می‌کنی؛ به تمام معنا و با نهایت فشار و توان. اصلا فکر می‌کنید چرا وقتی می‌رویم مستراح -یا به عبارتی همان خلأ- انقدر ذهنمان فعال و خلاق می‌شود و از اشکال بلاشکل کاشی و سرامیک، اشباح صورت‌ و پیکر پیدا می‌کنیم و یادمان می‌آید دو هفتهٔ پیش خودکارمان را کجا گذاشتیم که دیگر پیدایش نکردیم و اگر روش برنامه ریزی را از دو چهار یک به سه یک پنج تغییر بدهیم چقدر بازدهی بالاتری دارد و یک سال و هفت ماه پیش که در خیابان دعوایمان شد کاش جای اینکه گفتیم "خاک بر سر نفهمت"، با لبخندی حرص درآر می‌گفتیم "اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند". آخ اگر می‌گفتیم تا فلان جایش می‌سوخت که نمی‌تواند در شخصیت و کیاست به پای آدمی چون ما برسد. آخ اگر می‌گفتیم.. . 

از این به بعد هر زمان یاد خلاقیت افتادید و یا سوالی پیرامون ماهیت و چگونگی دستیابی به آن به فکرتان راه یافت، ذهنتان متبادر شود به "مستراح قوت" و آن‌وقت تمام زورتان را به کار بگیرید. این پیوند باید به طوری مستحکم باشد که خلاقیت برایتان دالّ باشد و "مستراح قوت" مدلول. در اینجاست که جواب سوال دوم هم در ذیل توضیحات برداشت اول روشن می‌شود. چگونه می‌توان به خلاقیت دست یافت؟ با به کار بستن تمام توان و قوّت در جهت نیل به هدف که بهره‌مندی هرچه بیش‌تر از خلاقیت است.

برداشت دوم دو تفسیر دارد. "عدم قوت" و "فضای خالی از هوایی که به نوعی به قوت مرتبط است.". اصلا در فضای خالی از هوا چطور می‌توان قوت تهیه کرد یا قوت داشت؟ این معنا را رد می‌کنم. "عدم قوت" هم که خودش بی امان فریاد می‌زند بیا و مرا تکذیب کن. برداشت اول به هرصورت ارجح است بر برداشت دوم و اگر شما دریافتی معنادار از برداشت دوم داشتید، زیر همین فرسته برایم بنویسید تا از گمراهی درتان بی‌آورم.

۱۱ آبان ۰۰ ، ۰۲:۱۴ ۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
فاطمه دهقانی

خارجی - پیاده‌رو - شب

روبروی پاساژ در آن‌سوی خیابان تیر برق بلند خاموشی دیده می‌شود. دور بتنی‌اش هم کاربرد صندلی را دارد و هم پایهٔ تیر برق است. 

یک پیرمرد پشت به دختر روی بتن نشسته و با تلفن صحبت می‌کند که پس از آمدن دختر بلند می‌شود. مردی میانسال در آستانهٔ در مغازهٔ گوشهٔ پیاده‌رو ایستاده و با نگاهی به دختر فندک را زیر سیگارش می‌گیرید. دختر نگاه لزجش را احساس می‌کند و در خودش جمع می‌شود.

دختر سرش پایین می‌اندازد. چادرش را روی پایش مرتب می‌کند و چشم‌هایش را به جلوی کفش چرمش می‌دوزد. انگشتانش را در هم می‌آویزد و بازشان می‌کند. با دو دستش دوباره چادرش را روی سرش تنظیم می‌کند و در صفحه‌ٔ سیاه گوشی، گردی جلوی روسری‌اش را چک می‌کند. باز انگشتانش در هم گره می‌خورند.

زوج جوانی به پایهٔ بتنی نزدیک می‌شوند. زن جلو است و مرد عقب‌تر کالسکهٔ کودک را هل می‌دهد. دختر با پاشنهٔ کفشش روی زمین ضرب می‌گیرد و به صدای قربان صدقه رفتن‌های آن زوج برای فرزندشان گوش می‌دهد. زن صدایش را نازک می‌کند و با لحنی کودکانه با فرزندش حرف می‌زند و مرد روی دسته‌ی کالسکه ضرب می‌گیرد تا توجه کودک را جلب کند. حرکت پای دختر شدت می‌گیرد.

مرد سیگاری مغازهٔ کناری همچنان دختر را زیر نظر دارد و پیرمرد گوشی به دست هم دور شده. دختر لحظه‌ای بند کیف سبزش را در مشتش می‌فشارد و به زن و مرد -که در سمت چپش قرار دارند- نگاه می‌کند. بعد بند کیف را همانطور مچاله شده روی دوشش می‌اندازد و بلند می‌شود. بی آنکه چادرش را بتکاند یا نگاهی به پشت سرش بی‌اندازد با گام‌هایی کوتاه و سنگین مسیرِ را ادامه می‌دهد.

۱۰ آبان ۰۰ ، ۰۱:۵۰ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فاطمه دهقانی

فحش‌های مودبانه به پیوست است

ناراحتم؛ گرفته و عصبی. مخلوطی از تمام احساسات بدی که می‌توانم داشته باشم. آن‌قدر بی‌حوصله که یک ساعت است بدون عینک به صفحه چند اینچی گوشی زل زد‌ه‌ام و آن‌قدر رنجیده که قطرات اشک، پی در پی از گوشه چشمم پایین می‌چکند. به دلایل نامعلومی غم دنیا روی تنم آوار شده‌ و کافیست چیزی ببینم تا عصبانیتم مضاف شود. مثل پیج آقای پرستاری که دیدمش و مرا یاد دو عمل اخیرم انداخت. (یکیشان عملی بود که همین تابستان اتفاق افتاد‌‌. یکی از همان اتفاقات تلخی که در رشد روحی‌ام تاثیر گذار بود.) خاطرات شرایط غیر قابل تحمل بیمارستان و بخش زن و مردی که عملا تفکیکی نداشتند و پرستار مرد برای خانم‌ها و محرم نامحرمی که هیچ جایگاهی نداشت، به یادم آمدند. چیزی بدتر از آن‌ها لباس افتضاح عمل و بستری بود. (شرمم می‌آید اسم لباس رویش بگذارم.) از کی اصلی به این وضوح در دین، در جمهوری اسلامی ان‌قدر کمرنگ شده؟ کاش لااقل کم‌تر روی "جمهوری اسلامی" مانور بدهند تا قلبمان فشرده نشود از قوانین غیر اسلامیِ این جماعتِ ظاهرا منتظر ظهور!* پست‌هایی دیگر دیده بودم از درد و دل‌های خانم‌هایی که در اتاق زایمان هم با حضور آقایان آرامش روان نداشتند. (دانشجو بودند یا چه؟) لحظات قبل عمل به قدری استرس دارد که نخواهم با اضطراب و عذاب وجدان نامحرمانی که هر لحظه می‌بینندم مضاعف شود. آن هم در حالی که لباس عمل چیزی جز یک کلاه و لباس نازکی با یقه باز و دمپایی نیست، و مسیر پر از نامحرمی که تنها و پیاده باید بروی تا به  اتاق عمل‌ برسی. اگر می‌‌توانستم، از همان راهی که آمده بودم بر می‌گشتم. برای عمل دوم، بی‌خبر از شرایط بیمارستان پزشک خانم را انتخاب کردم تا راحت باشم! صد رحمت به بیمارستان دوم. بیمارستان اول که برای عمل صرفا تکه پلاستیکی دادند که از پشت با چند بند چند گره می‌خورد و صد برابر افتضاح‌تر از لباس عمل دوم بود. در عمل اول وقتی توی ریکاوری کمی هوشیار شدم و دیدم خانم تخت بغل بی حجاب است و از کلاهش می‌پرسد، تازه یادم افتاد کجا هستم و حجاب اصلا کیلو چند؟ با حالی که تمام تمام درد عالم را روی روی بند بند تنم حس می‌کردم و حتی قادر به حرکت دادن انگشتان پا و دستم نبودم، به زوری مسئول ریکاوری که آقای بی حوصله‌ای بود را صدا زدم و کلاه را روی سرم کشید. این خاطره برایم به قدری تلخ و آزاردهنده بود که بلافاصله بعد هوشیاری در عمل دوم، دنبال حجابم (همان کلاه به دردنخور) بودم. ماجرا گسترده‌تر از این دو تجربهٔ تلخ است و دل هم‌چو منی هم از این وقایع درمند.
گاهی از خودم می‌پرسم مگر چه می‌شود یک بیمارستان مجزا برای خانم‌ها باشد؟ یا اصلا یک بخش مجزا در یک بیمارستان را برای خانم‌ها بگذارند؟ چرا حتی در زایشگاه هم باید مرد وجود داشته باشد؟
هیچ‌وقت جوابشان را پیدا نکردم.

*خودمونیم. آقا در این شرایط ظهور کنن که چی بشه؟ یه نگاه به خودمون انداختیم؟ از انتظار فقط لفظش رو داریم و از اضطرار فقط ظاهرش.

*پست بعد رو در طی سه روز آینده، درباره پارادایم شیفت می‌نویسم. اینجا گفتم تا خجالت بکشم و زیر حرفم نزنم.

۱۶ مهر ۰۰ ، ۲۰:۵۱ ۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
فاطمه دهقانی